تبليغاتX
شر وه نوشته ها

شر وه نوشته ها

فرهنگی-ادبی- خبری -تحلیلی

اسامی داوران :

محمد ایوبی ــــــ  احمد بیگدلی ــ مصطفی مستور ــــ غلام رضا رضایی ــ عبدالرضا قناد

از بین ۱۵۰ اثر رسیده به جشنواره ۳۵ اثر به مرحله نهایی راه یافتند که بر گزیده گان در دو بخش آزاد وآیینی بدون رتبه بندی به شرح ذیل اعلام شدند :

بخش آزاد :                                                               بخش آیینی:    

۱- بهروز ناصری                                                       ۱-حمید رضا اکبری شروه

۲-پگاه شنبه زاده                                                   ۲- غلامرضا شیری

۳-امین علی کناری                                                ۳- بهار اله بخش

۴-شیما فرزاد                                                        ۴-خلیل رشنوی

دبیر جشنواره امسال فردین کوراوند بو ده اند.

همچنین در این همایش از یک عمر فعالیت ادبی آقایان محمد ایوبی واحمد بیگدلی تقدیر به عمل آمد. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

( احساس مادری)

 

فقری لطیف

 

بر نوازش دل !

 

کودکی می رود  کارون

 

اهواز هم می زاید مرا

 

احساس مادری می کنند

 

آنقدر ساده به عبارتی

 

مثل آخرین سپیده

 

طلوع بر پیراهن سیاه صبح !

 

 

 

                                                حمید رضا اکبری شروه – 1386 -اهواز

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

تانگوی تنهایی                                                 مریم مومنی

اواخر قرن نوزدهم بود که فقر گسترده ای به دامان اروپا چنگ انداخته بود. فقری که مهاجرت به دنیای جدید یا همان آمریکا را در پی داشت. مقصد بسیاری از مهاجران نیویورک بود اما عده ی زیادی هم به آمریکای جنوبی رفتند و بخت شان را در بوئنوس آیرس جستجو کردند. مهاجرانی که توشه خالی شان را با امید به آینده پر کرده بودند و اغلب تنها آمده بودند تا اول خانه و زندگی ای فراهم کنند و بعد پی زن و بچه شان بفرستند. تعداد زیادی از این ها ساکن خانه هایی در حومه ی بوئنوس آیرس شدند. رویاهای مهاجرین جای خود را به واقعیت دشوار کار در کارگاه های بسته بندی گوشت و یا کار روی باراندازهایی که در سواحل گل آلود بنا شده بودند، داد. کار طاقت فرسایی که از سپیده ی صبح تا گرگ و میش ِهوا لابه لای گرما و بوی تعفن گوشت فاسد طول می کشید.

این مردان مهاجر هر پنج شش نفرشان با هم توی اتاق هایی با شرایط سکونت پایین زندگی می کردند. اغلب این مهاجران فقیر از ایتالیا و اسپانیا آمده بودند که با آرژانتینی هایی که از شهرستان ها به پایتخت مهاجرت کرده بودند زیر یک سقف زندگی می کردند. معمولا شب ها بدترین زمان بود. مهاجران ایتالیایی، فرانسوی، ترک، ایرلندی و آلمانی گوشه خیابان های حومه ی شهر جمع می شدند، یا توی میکده ای می چپیدند؛ جایی که بتوانندآرزوهایشان را با مشروب ارزان قیمت مبادله کنند و آوازهای غمگین بخوانند. آوازهای عاشقانه به یاد زن هایی که پشت اقیانوس جاگذاشته بودند.

در این دنیای مردانه، خشونت، الکل و کوکائین نقش مهمی داشتند. اما در کنار این ها نوعی رقص مردانه هم بود. رقصی که امروز آن را با اسم تانگو و یا تانگوی آرژانتینی می شناسیم، رقصی بود که آن موقع تنها به دنیای مردانه متعلق بود. البته آن موقع کمی متفاوت تر از الان می رقصیدند. یعنی به جای این که یک زن و یک مرد بازو به بازوی هم بدهند، دو مرد جدا از هم می ایستادند و در نوعی حرکات باله مانند، داستان دو مرد را که گرفتار نبردی مرگ فرجام شده اند به صورت نمادین اجرا می کردند. ( که اغلب به نبرد واقعی ختم می شد).

کمی بعد، زنان – که بیشترشان فاحشه بودند- از بندرهای آمریکای لاتین سر در آوردند و کم کم وارد این دنیای مردانه و تانگوی مرانه شدند. فاحشه خانه ها پر از زنان فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی، لهستانی و آلمانی شد که برای کار از اروپا آمده بودند. تعداد کم این زنان به نسبت مردان متقاضی، صف های طویلی از مردان منتظر تشکیل داد. صاحبان فاحشه خانه ها برای از دست ندادن مشتریانشان، نوازندگان گیتار، ویولون و فلوت را استخدام کردند تا برای مردان در انتظار ساز بزنند و سرگرمشان کنند. مشتریان با یکی از فاحشه ها می رقصیدند. رقص غمگینی که بازتابی از خاکستری سنگ فرش خیابان های گل آلود بوئنوس آیرس بود و تنها طلوع خورشید بود که می توانست به آن پایان بدهد. این دوره زمانی بود که تانگو ، به دنیای شبانه تعلق داشت.

مهاجران اولیه و دهقانان فقیر آرژانتینی برای فرار از احساسات و امیالشان موسیقی ای را گسترش دادند که تنهایی شان را به بهترین نحو ممکن نشان می داد. ماتم تانگوی آن ها فراتراز عشق های به وصال نرسیده بود. تانگو از مرگ و سرنوشت های غرقه در درد سخن می گفت. تانگو رقص رنج بود.

*

ونگ کار-وای کارگردان معروف هنگ کنگی در 1997 فیلمی به نام Happy togetherساخت. به خاطر رابطه ی بین دو شخصیت مذکر فیلم، خیلی ها دراولین دسته بندی آن را در سینمای کوییر قرار می دهند. برای من اما Happy together شاهکار "سینمای تنهایی" است. کم فیلمی دیده ام که با این ظرافت از تنهایی آدم های واقعی بگوید. آن قدر که با تمام وجود بشود باورش کرد. برخلاف پوزخندی که در نام فیلم نهفته است، دو جوان هنگ کنگی به همان اندازه که به هم نزدیک اند از هم فاصله دارند. تنهایی در عین با هم بودن تجربه ی خاص این دو نفر نیست. و اصلا پارادوکس تنهایی در همین است که با این که به دیگری نیاز داری، بودن در کنار او و دیگران ممکن است گاه تنهایی ات را افزون کند.

ونگ کار-وای زبان شاعرانه ی سینما را می شناسد. لایوفای و پووینگ از قضای روزگار گذارشان به آرژانتین افتاده. جایی که اگر هنگ کنگ را سر دنیای شان بگیریم، می شود ته دنیا. درست مثل مهاجران بداقبالی که از بارانداز های گل آلود بوئنوس آیرس و کارگاه های بسته بندی گوشت اش سر درآوردند. اتفاقا یکی از شغل های موقت لایوفای، کار کردن در کارگاه بسته بندی گوشت و سردخانه کشتارگاه است. اینجا است که آدم مطمئن می شود ونگ کار-وای به احتمال زیاد تاریخچه ی تانگو را می دانسته و تاریخ تنهایی مهاجرین قرن نوزده را با صد سال تاخیر در جوان مهاجری هنگ کنگی بازگو کرده است. پیوند بین زمان را هم با تانگو برقرار کرده. تانگوی محزونی که در فاحشه خانه های بوئنوس آیرس قرن نوزدهم فقر و رنج را به تصویر می کشید، در آشپزخانه ی محروم و مشترک ساختمانی که لایوفای اتاقی در آن دارد و اغلب مکانی برای دعواهای بین مستاجرها و صاحب خانه است، مأمنی می شود برای چند دقیقه خلوت و سکوت تنهایی؛ سکوتی انسانی که قدم های هماهنگ لایوفای و پووینگ آن را می پیماید و کاشی های کثیف آشپزخانه را با تانگو به تاریخ گره می زند.

مرجع تاریخی:
تاریخ مختصر تانگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

نوشته: فرشته توانگر   

                                                                                                 

سبیلو ها

 

اگر در هفده سالگی ازم می پرسیدند یک مرد سبیلوی جذاب نام ببر، به جز کلارگ گیبل کس دیگری سراغ نداشتم . اما اگر خیلی دقیق می شدم، مورد دیگری هم بود که با اینکه مثل کلارگ گیبل نمرده بود اما به همان میزان غیر قابل دسترس بود. آن روزها با بهترین دوستم، هفته ای دو بار به یکی از کتابخانه های شهر می رفتیم که رئیسش یک مرد سی و پنج ساله بود. سبیلش هیچ شباهتی به سبیل کلارک گیبل نداشت و از نوع ایرانی کمی پهن اما جمع و جور و مرتب بود.پوستی سفید، قدی بلند و متناسب و لبخندی دلپذیر و اشرافی داشت. در کتابخانه ، موقع قرض گرفتن کتاب ، به اتاق کتابدارها می رفتیم و او را معمولا نمی دیدیم. اما دوستم ، در حالی که در اتاق بغل سرک می کشید، آهسته به من سقلمه می زد که سبیلوی جذاب ما هست یا نیست . او را خیلی کم می دیدیم . اولین بار موقع امضا کردن کارت ورود دیدمش. آن طور که نظر دوستم رویا راگرفته بود، نظر مرا نگرفته بود. رویا بود که مرامتوجه او کرد و گفت :

" نگاش کن ! خوش تیپ نیست ؟ " 

" این که سبیل داره ."

" خب داشته باشه ."

" شبیه عموی منه که...."

" اصلا سلیقه نداری !"

رویا رفته بود در مورد او تحقیق هم کرده بود . آقای رئیس ، تازه متاهل شده و ازدواجش از نوع سنتی بود. یعنی از طریق خواستگاری از یک دختر بیست و دو ساله ی دیپلمه ی علوم تجربی . به رویا گفتم:

" ببین، یک مرد سبیلو با یک زندگی سنتی. زندگی ای که از روی زندگی دیگران الگو برداری شده واو هیچ نقشی در تشکیل وتنظمیش به جز یک مقلد صرف نداره. "

رویا اهمیتی به حرفهای من نمی داد و ما هر وقت به کتابخانه می رفتیم و حتی در بیرون از آن سر این قضیه با هم جرو بحث می کردیم .رویا می گفت : " خوش به حال دختر خوشبختی که توسط او انتخاب شده!" هر چه سعی می کردم خودم را جای آن دختر بگذارم ، نمی توانستم. گاهی پیش خودم فکر می کردم شاید حق با رویا باشد و او چیزی را می بیند که من نمی بینم. یک بار که رویا بام نبود به کتابخانه رفتم وموقع قرض گرفتن کتاب، وارد اتاق کتابدارها شدم اما هیچ کدام آنجا نبودند و فقط آقای رئیس با آن سبیل سیاه ایرانی و کت و شلوار اتو کرده ی سرمه ای و بوی ادکلن ، پشت میز مشغول تنظیم کارت کتابها بود. فکر کردم لابد کتاب قرض نمی دهد و با تردید سینه صاف کرده و جلو رفتم .گفت استثنائن این بعد از ظهر اعضا می توانند توسط او کتاب قرض بگیرند . دو کتاب را روی میز جلوش گذاشتم و به مژه های بلند و پوست شفافش خیره شدم. به نظرم خیلی دور از دسترس تر از آنی رسید که تصورش راکرده بودم . انگار او توی ابرها بود و من روی زمین. حالا می فهمیدم چرا رویا این قدر دستپاچه ی اوست و به زنش قبطه می خورد. اما هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این همه دوری ، این همه فاصله را درک کنم.

سالها گذشتند و من دیگر به آن کتابخانه نرفتم.

دو ، سه سال پیش ، کاملا بر حسب اتقاق ، آقای رئیس را در یک کتابخانه ی دیگر دیدم . نمی دانم چه سمتی داشت .تکیده شده بود و پوست صاف وشفافش پر از چروکهای ریز بود. حتی کت و شلوارش هم به صافی و مرتبی آن روزها نبود. مثل گلدانی قدیمی بود که خاک روش نشسته و از بی توجهی اطرافیان لبه هاش پریده . آقایانی که همراهش بودند هم، همه مثل او بودند . به نظرم خیلی ساده می رسید این شباهت . در حالی که بیست سال پیش ، حداقل از لحاظ ظاهر ، خیلی راحت، می شد اورا از بقیه جدا کرد. دیگر به نظر نمی آمد در ابرها باشد. حتی تصورش هم خنده دار بود. به یاد کلارک گیبل افتادم. وقتی در آخر عمر، چاق و الکلی شده بود و از برازندگی و شکوه دوران فیلم بر باد رفته ، هیچ نداشت.

دوستی ام با رویا به پایان رسیده بود. و او حالا ، با شوهر ونمی دانم چند بچه اش در تهران زندگی می کرد. اگر به گذشته نگاه می کردم، انگار فقط چیزهایی را می دیدم که به پایان رسیده اند. از خودم بدم می آمد که از گذشته فقط پایان ها را می دیدم. فقط و فقط پایانها را .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

یک نفر در اداره ما بود                          که ز ده ها اداره نان می خورد

 

دائما ذکر یا دعا می خواند                        وقت خواندن تکان تکان می خورد

 

ریش انبوه داشت با تسبیح                        هی قسم بر سر فلان می خورد

 

به سیاست عجیب وارد بود                       هر زمان غصه زمان می خورد

 

پنج شنبه به خانه اش رفتم                        با عرق داشت دنبلان می خورد

 

 

شعر از : لاادری شاعر                

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

 دکتر محمد رضا ترکی

8 آذر 1386  

 

 

     تو نیز اعتراف کن اعتراف می کنم
اعتراف می‌کنم
پیش‌تر
از طلوع چشم‌های تو
شعر ناب را نمی‌شناختم

پیش‌تر
از تهاجم نگاه تو
رنگ التهاب و
موج اضطراب را نمی‌شناختم

و
پیش از این لبالب از لبت شدن
شعله‌ی شراب و
طعم آفتاب را نمی‌شناختم

اعتراف می‌کنم
پیش‌تر
اگرچه بارها
عشق را سروده‌ام
این سوال بی‌جواب را نمی‌شناختم

اعتراف می‌کنم...
تو نیز اعتراف کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12 PM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

تقديرزن | ولي محمد عليخاني

هشتاد و چهار ساله، بيسواد، كشاورز و نمدمال، روستاي ميلك رودبار شهرستان ِ قزوين

گردآوري: يوسف عليخاني

 

 

راوي

 

سه تا رفيق بودن، رفتن براي مملكت، كاسبي. با هم صيغه برادري خواندن. رفتن يه چن سالي يه مملكت گرديدن. بعد گفتن: چن ساله ما آمديم، خبر زن و بچه ره نداريم. بريم ببينيم بك بچه ما، وطن ما، برادراي ما، خب چه شده.

بالاخره اينا سوا شدن. سوا مي شن و ميان تا چن سالي مي شه. اين برادرا كه با هم صيغه برادري خواندن، يكي مثلا زنجاني بوده، يكي مال اصفهان بوده، يكي مال يه جاي ديگه بوده – اونه فراموش كردم. بعد اون يكي برادر كه با هم خيلي خيلي خوب بودن، يه چن سالي مي كشه، اين مي ره كه برادر من كه در اصفهان بود، ببينم برادر من آخه چي شد.

رفت. ديد برادره فوت كرده. همون شب، همون جا مي مانه. يه كم گريه ناله مي كنه و نيمه شب مي شه، مي بينه زن برادره زايمان مي كنه. زايمان مي كنه. حالا اون اونجا خوابيده. بعد از زايمان، ديد كه يك اسب سواري آمد و سم صدا هست و دو نفر مرد نقاب دار آمدن و رفتن اندرون و سر وقت ِ بچه؛ قنداقه. اين همين جا كه خوابيد تا ميان سر بچه، اين بلن مي شه مچ اينا ره مي گيرد. مي گن كه تو چكاره هستي، كي هستي؟

مي گه: تا نگين ول تان نمي كنم؟

مي گن: ما تقدير زنيم. آمديم روزي بچه ره تقدير بزنيم و روزي اش ره بزنيم.

هرچي گفتن، باور نمي كند. مي گن: باشه، پيشاني بچه ره نگا كن، ما خرجش ره نوشتيم.

گفت: چقدر نوشتين؟

گفتن: روزي هيجده قِران. خرج بچه ره نوشتيم

هيچي، اينه ول مي كنه تا مياد يه چن سالي مي كشه، مي ره مي بينه بله، اين بچه، يه جوانمرد نوبالغ شده، دو سه تا دكان زده است. چار پنج تا قاطر داره. پنج شش تا نوكر داره. يه جوان خيلي برجسته اي شده است. مي بينه بله وضعش خيلي خوب شده است.

مياد، دوباره دو سه سالي مي شه، باز مي رود. مي بيند بله، اين خيلي صاحب ثروت شده است. مي گه: خب برادرزاده! تو بگو آخه اين اندي نفر و نوكر و قاطر، اين اندي دكان زدي، ببينم پس انداز تو چي هست؟ حساب برس ببينم چه اندازه پس انداز داري.

مياد حساب مي شه. دختر مياره. حساب حساب حساب. مي بينه پس انداز اين همون روزي هيجده قرانه. مي گه: خب تو اين نوكرا ره بيرون كن. قاطرا ره بفروش و دكان ها ره نفله كن. يه دانه قاطر نيگر دار. يه دانه دكان بزن براي معيشت تو. ديگه هم اين كه اين مي گذرد.

بالاخره اين گوشه مي كند.

اين مي رود و دو سه سال مي كشد. باز مياد مي گه: چي كردي؟ پس اندازت چقدره؟

مي گه: من هر كاري مي كنم پس اندازم همون هيجده قران هست.

مي گه: اون تقديري كه زدن، من اونجا بودم، تو كه دنيا اومدي، من اون شب اونجا بودم. پيشاني ات ره نوشتن هيجده قران. همون است.

بله اينطوره كه هر كسي تقديري داره كه روي پيشاني اش نوشتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12 PM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

سه شعر از شیدا محمدی

کیش و مات

«هتل کاسادلمار»
یک فنجان قهوه ی تلخ
به طعم این غروب
عکس من می افتد در نگاهت
ــ چه قهوه ای ماتی !
دریا بالا می آید از سینه هایم
و جزر و مد حرف های تو
شورابه های دلم را می آشوبد
موهایم سفیدک زده یا ؟
ــ موهایت (هایلایت) سفید شده !
در ترک صورتم  ــ خنده ای می شکند
ــ (من پیر سال و ماه نیم ـــ یار بی وفاست) 
دریا می شورد و
شعرهایت را آب.....


***

«یوزگات» !
بیراهه ی تبعید و تردید
تگرگ بر وحشت تیر ماه می زند
  صدای شیشه ای ات میشکند
ــ تابستان و این بیداد ؟
ــ «هتل یوزگات» نه ؟
پوزخند در یونیفورم پلیس می رقصد
ــ این بازداشتگاه قدیم پلیس بود
حالا چه ؟
ــ خوابگاه پناهندگان !
باز می شود سلول  ـ
تخت آهنی
در گوش هایم زنگ می زند !
ــ چه قهوه ای ماتی !
کف سیمانی حصارک
می پوشاند رویه ی خیالم را
و پنجره
در دست میله های آهنی
باد بادک سرگردانی ست
ــ چرا چشمانت آبگون است ؟
در بسته می شود :
محکم ــ پشت دردواره ی گوشم
و اشک....
اشک های مادرم ــ گره گره در مشتم
مثل سربی می شود ــ که بر سینه ام می کوبم !
ــ تلفن ــ اینترنت و تلویزیون
مثل آب تهران قطع می شود
و قرنطینه یعنی
دو هفته ــ ورود و خروج ممنوع !
عکس حرف او می افتد بر عکس من
مرد خمیده
به وسعت چمدان گریه می کند
درها ی جهان بسته می شود
و ما فرار می کنیم ــ از مثلث اتفاقی که نمی افتد


*** 

«سن دیگو» ....
دریا مینوشد آفتاب را
من شوری خنده هایت را
ــ تا کودکی سینه هایت آمدم
تا تو را فراموش کنم
تنها تا شالیزارهای دستهایت بالا می روم
ــ تنها سفر می کنی ؟
ــ کرگدن ها همیشه تنها سفر می کنند
ــ یادم را گم نکنی ؟!
ــ روح جاده صادق است.


سن دیگو....
نخل های بلند
می پیچد در خارسنگ و گهواره ی گم شده در پاییز
مادر از بادیه فریاد می زند
(سید خندان) بی تو ــ دیگر نمی خندد
.
.
.
پل معلق
اتوبان 405
باجا پای خورشید و تو
کش می آید تا «اورنج کانتی»
دریا بالا می زند از نام های خاطرم
می خواهم این سنجاق آبی را
بر پیشونی این موج بزنم.
ــ حمید  قافیه ی سبز این نامه چیه؟
ــ رها بر وزن فرار و ....
خنده ترک می دهد
شرم معصومانه ی گونه هایت را !

*** 

از یوزگات به آنکارا
فرار می کنیم از مثلث این اتفاق
استانبول ــ گرنیه ــ و اشک های نمی دانم چرا این همه زیاد
و باز این دوچرخه می چرخد
از لس آنجلس به لاس وگاس
شاه پیک در گرو عشق بی بی
کیش می شود شانس دوباره دیدن ات
مات !
مات می شوم روی این کلام
«که روی حرف خودش ایستاده بود»
کیش دایره می شود در دوچرخه
در کودکی
در شعر پر صلابت تو....


سن دیگو....
کلیسای مورمون
جوزف اسمیت    می دمد در شیپور اسرافیل
ــ لخت شوـ روی این سنگ
می خواهم سینه هایت را بچسبانم به لمس بوسه ی وداع
لذت فریاد می کشد در خواهش تن تو
ــ بوی تن ات را دوست دارم
ــ این گودی عمیق روی سبزه ها ، جایِ ....
ــ بوی خیانت می دهی
.
.
.
لاهویا...
هو......یا هو.....مدد....
تند تند قلبم در بوسه ی تو می زند
خم می شوی
جهان خم می شود
و سلام خم شده در....
«اورنج کانتی»
   (دستانم بوی لیمو می دهد ...)
بر می گردم
بر می گردی از نیمه ی نا تمام من .
و باز سر خط....
هتل کاسادلمار.....
ــ یک فنجان قهوه ی تلخ
به طعم این غروب
عکس من می افتد در نگاهت
ــ چه قهوه ای ماتی !

      
                                                           آپریل  2005

رز سیاه

همه جیبهای دنیا درز کوچکی داشت
آن اندازه که تو را
                           چون کشتی نوح
از تنگه بغض من
                         عبور می داد.

بي عنوان

سیاه یعنی کلاغ همسایه
حالا
سی بار از روی این آسمان بنویس
تا ماه بر آید!



 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

مطالب قدیمی‌تر