تبليغاتX
شر وه نوشته ها

شر وه نوشته ها

فرهنگی-ادبی- خبری -تحلیلی

(عیدانه  ا ی  برای بچه های کوچه حصیر آباد )

 

 

                                 از عید- گرسنگی -

 

                                 چقدر می خورم

 

                                سفره هم دلتنگ سبزه است

 

                                  ترانه دستهای خالی !

 

                                 از فرشته نیز بو نداریم

 

                                  دیوار کوتاه  همسایه

 

                                و سایه ام شانه به شانه  فقر

 

                                   خودم نیستم

 

                                     از تقویم افتاده ایم

 

                                     از عید که جز طعمی خالی

 

                                            برف هم نداریم .

 

                                                                                                 حمید رضا اکبری شروه – اسفنده 86 – اهواز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

    (عیدانه  ا ی  برای بچه های کوچه حصیر آباد )

 

 

   از عید- گرسنگی -

 

چقدر می خورم

 

سفره هم دلتنگ سبزه است

 

ترانه دستهای خالی !

 

از فرشته نیز بو نداریم

 

دیوار کوتاه  همسایه

 

و سایه ام شانه به شانه  فقر

 

خودم نیستم

 

از تقویم افتاده ایم

 

از عید که جز طعمی خالی

 

برف هم نداریم .

 

                                               حمید رضا اکبری شروه – اسفنده 86 – اهواز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

من و « وايداس »

                                                     جواد مجابي

هر روز صبح چشم من به تو مي‌افتد

وقتي كه پيش پاي ستبرت غلتي مي‌زنم

آفتاب كم‌رنگ "بارنت" بيدارم كرده

تا بدانم اين روز دير شده، چندشنبه‌ي كدامين سال است.

از زير قطارهاي كندروي جنوب بيرونت كشيدند.

يافتيمت لا به لاي خرت و پرت‌هاي ايستگاه

من و "وايداس"

انباردار تاس طعنه‌زنان:

«اصلا" به كارتون نمياد

بي‌خود اين طرفا اومدين

تير حماله اين تراورسا»

اما وايداس ترا ساخت

همان كه من مي‌خواستم

با چه روزهاي عرق‌ريز و چند بطري ودكا.

رنگ قهوه‌اي جسمت با رگه‌هاي قير و ناخوشي زرد

دوام آورده دست در دست فولاد

زير دود و بخار و گرما و شتاب.

هزاران هزار مسافر از فراز سرت

گذشته‌اند با سرعت

نديده‌اند ترا بر خاك

اما وزن يكايك آن‌ها سينه‌ات را

از رفتار بي‌گذشت

كرده چاك چاك.

چه خيال‌ها نشت كرد در تو چكه چكه با روغن ريزي

عشق‌ها، بيماري‌ها در پوستت رگه دواند با حشرات صحرا

زمستان يخ‌پاره‌ها پايت را سوخت از فلج سرما

اندامت ترك خورد از تابش تند و از كندي شبي كه خنك بايد مي‌شد.

در آن دو خط موازي

كدام‌يك آينده بود، بگو

كه فرقي نمي‌ديدش حافظه‌ي خاك با خط ماضي.

پوست زبرت پيرترك، ترك برداشت

ثانيه به ثانيه

از فصل‌ها، عبورها، بوها، نورها

مي‌خوانم اگر نگاه كنم

كودتاها، جنگ‌ها، اعتصاب‌ها و دربه‌دري‌ها را

دقيق‌تر كه شوم

نگران بودي از همان بيابان

در لحظه لحظه جنون جهان

بر ما و عصر ما

در نقشه‌اي كه بر دواير دلت حك مي‌شد

جا به جا مي‌گرديد

رودخانه با گورخانه‌ها

دست‌ها و دشت‌ها و كارخانه‌ها و زرادخانه‌ها

بمب‌ها و باران‌هاي اسيدي دور و برت باريدند

روح صبور جنگل سبز من

چرا تحمل كردي بيش از اين، چرا؟

رها كردندت به انبار دريابار

همان‌جا كه پيدايت كرديم سال 2000

چه قدر شكيبا ماندي

تا تكه تكه شوي با اره‌ي دو دم روسي

شكل نهايي بيابي از نيش تيشه‌ي فولاد انگليسي

بارها با نفت درياي شمال پاك شوي رنگ بگيري آرام از روغن جلاي مشرق

چيزي شوي كه هيچ تصور نمي‌كرد آن نهال

كه بنشيند قبراق در اتاق كنار تلويزيون و كتاب

و شركت كند چون عضو خانواده

در تمامي خلوت‌ها و مهماني‌ها، حتا گريه‌ها

در متن سال‌هايي

كه خانواده گرداگردش رو به پيري گذاشته بود.

سايه‌ي ابري عبور مي‌كند بر سطح آوندهاي صبورت

اين ابر از دو قرن پيش جنگل "شروود" مي‌آيد شايد

از جايي كه قامت سبزت هنوز در هوا خالي مانده

سايه از قطارهاي باري حمل چوب مي‌گذرد

از قطار پرمسافر خواب و بيدار جنوب

سايه از دو قرن خاطره مردگان هنوز زنده

و زندگان همواره مرده مي‌گذرد.

سايه‌ها گاهي هواي ديدار يا كه وداعي دارند.

حالا مي‌گويي

نشسته‌اي در يك خيابان

خيلي دورتر از آن خانه

بخشيده‌اندت به شهرداري

با پلاك يادگار به سينه.

پيرزن مي‌آيد

غبار از بازويت پاك مي‌كند

اين غبار منم

كه به ديدارت آمده‌ام.

به پايت مي‌نشينم و مي‌بينم

كه پايه‌هايت ديگر لق شده

صد سال بيشتر گذشته، از وقتي كه خانه‌ي ما را ترك كرده‌اي.

به وايداس گفتم

محكم بساز براي يك عمر

پرسيد عمر كي؟

عمرت چنان دراز شد كه حوصله‌ي جنگل هم از آن سر مي‌رود.

برايم بگو

از آن‌ها كه شب يا روزي در آغوشت

در آغوش يكديگر گرم شدند

از پيرمردي كه پيپ و كلاهش را فراموش كرد

از كودكي كه كتاب و توپش را

از درختي كه ميوه‌هاي تابستان و پنجه‌هاي خزانش را

بر سينه‌ي تو.

برايم از آواره‌اي بگو

كه نامي را با حروف نامأنوس

بر بازويت خال‌كوبي كرد به نيش چاقو.

چه نژادها بر تو تكيه داده‌اند كنج اين خيابان

زير بلوط كهن

گفتي روزي اين درخت خرفت اين‌جا نبود

علف‌ها مي‌رستند و زرد مي‌شدند و باز مي‌روييدند دور و برت

نشسته بودي با پلاك اهدايي منتظرمستان

به زاويه‌اي متروك در حياط پشت كافه

سال‌هاي ديگر خيابان نزديك‌تر شد با چراغ راهنمايش

حالا اين بلوط با گنجشگان و سينه‌سرخ‌ها.

پيرزن كالسكه را نزديك‌تر مي‌آورد

نوازش‌كنان نوه‌اش را

نوزاد خيره مي‌شود نه به مادربزرگ

تنها به تو

مبهوت در بودگيت

رنگ و رنج فرسودگيت

به تو كه ديگر نه سطوت دارد اندامت

نه قهوه‌اي نازنين آن روزهايمان هستن

شكلي به رنگ خاك و خاكستر شده‌اي.

نوه اما فغان برداشته، فغان خيابان را برداشته.

پيرزال مهاجر مي‌گويد:

آرام باش

چقدر گريه مي‌كني

چه بچه‌ي بدي شده‌اي امروز

وايداس؟

23 اكتبر 2003 / لندن

بادروز از ماه بهمن

ديروز بوران‌دخت، با من ديداركرد. پيكري اين همه نشاط‌انگيز و ظريف، در صندوقي به زيرزمين خانه‌ي پدري پنهان مانده بود و از حضورش اين همه نزديك به ما، هيچ خبر نداشتيم. نمي‌دانم چه كسي صندوق را ديروز آورده بود بالا و قفل از آن گشوده بود. بوران‌دخت، سرخ‌موي و گل‌رنگ تماشاگر كتاب‌ها و تابلوها و سكه‌هاي قديمي بود كه به عمري از كاوش‌هاي باستاني گرد آورده بودم بعضي را خريده و بعضي را ربوده از گورهاي اجدادي. طول كشيد تا اخت شديم، ترس او از من ريخت و من هم او را وهمي ندانستم. چهره‌اش و تاجش در گذر قرن‌ها و فراموشي نسبتا" سالم مانده بود. ماه و ستاره‌ها از چهارسو بر او تابان، بر تاج گوهرنشان و پرهاي قرينه‌ي بالاي تاج. در چهره‌اش چيزي غريب نبود جز چشمان به وحشت گشاده‌اش، هنوز در اين وقايع نگران و حيران است. پرنياني به قامت آراسته بود كه بي آن همه در و گوهر هم مي‌توانست آفتابي در تاريكي عمر من باشد.

پرسيدم چرا اين همه ماه و ستاره در تن و پيرامونت گرد آورده‌اي. از تاريكي مي‌ترسيدي؟ جوابي داد چون مي‌ديد چيزي پرسيده‌ام، اما با واژه‌هايي از زباني فراموش‌شده. حق با او بود، اين من بودم كه به ترس و ولنگاري زبان مشترك را در اين سال‌ها از حافظه زدوده بودم.

از وقايع بعد از ژوئن 630 پرسيدم و از جشن بازگشت چليپا، از آن هفت سال كه طبيعت به سكون و مردگي افتاده بود تا باد روز از ماه بهمن. باز پرسيدم از نابينايي غم‌انگيز آذرميدخت خواهرش، مي‌خواستم بدانم بعد از حمله‌ي تازيان هنوز هم او را مي‌بيند؟

اگر دهان‌ها به ما از حقيقت اين جهان چيزي نمي‌گويند، اما چشم‌ها، كلام ديگري دارند كه بي‌الفبا خواناست. چشم‌هايش از وحشتي حكايت مي‌كرد كه بريده نمي‌شود از سطح روزگار. مكالمات ما دو خط دورشونده از هم داشت اگرچه با يك واقعه‌ي عظيم موحش در ميان.

دختر گل‌رنگ برخاست در اتاق دوري زد و عكس مرا از ميز عسلي برداشت و بدان خيره شد، شايد مي‌خواست بداند چرا دهان مرد آن عكس چنين به فرياد باز مانده است.

برخاستم، رفتم روبرويش ايستادم، گفتم: ما نيز چون تو روزگاري جوان بوده‌ايم و ترسيده‌ايم از آدميان. لبخندي زد شيرين، اما چشمانش با همان وحشت فراخ مانده. گلگونه‌اش را بوسيدم سپس لعل و مرواريدش را. تعجبش بيشتر نشد. با تمامي حشمت پادشاهي‌اش آمد كنار من نشست پشت مونيتور، به كلماتي كه در وصف او مي‌نوشتم خيره شد. چه شعرها كه حضورش در من - كه اين روزها سخت خسته بودم - مي‌سرود.

سحر كه به شوق ديدارش به اتاق شتافتم رفته بود، سكه را از نقش خويش تهي كرده، سطح فلزي ناهمواري به جا مانده بود و حجمي كنده شده از دل نقره، غيبتش حسرتي شگرف برمي‌انگيخت. سكه را برگرداندم كه در صندوق دفينه‌ها بگذارم ديدم كه پشت سكه به خطي كج، معماواري خوانده مي‌شد: «به اين ماه، دوش اندك مايه بادي وزيد كه بر پشت گوسفندان پشم بجنبد».

چهارم بهمن 82 - تهران

رژه‌ي مجسمه‌ي خرس‌هاي گوناگون در برلن

به سرعت مي‌دويده و ما را ديده بوده، من و درخت‌ها را.

بار ديگر چنان به سرعت گذشته بود كه در آخر خط به خاطر مي‌آورده كه تنها درخت‌ها را ديده بوده، شايد به خاطر تعداد زيادشان كه اگر صدتاشان را هم نمي‌ديد باز هم بسيارشان را مي‌توانست ديده باشد در طول جاده‌اي كه دو سويش درختان گيلاس بي‌ميوه خود را بيش از هر واقعيتي به رخ مي‌كشيدند حتا بيش از زمين زيرپا و آسمان بالاي شاخه‌هاشان.

حالا كه دمي ايستاده تا براي دويدني ديگر نفس تازه كند، به من مي‌گويد اصلا ترا همان دفعه‌ي اول هم نديده بودم، در حالي كه دفعه‌ي اول گفته بود كه ديده بوده، حالا شايد يادش رفته بود يا مصلحتي دارد كه اين طور با ما تا كند اما چه مصلحتي بالاتر از حضور رفيقي قديمي؟

چنان به شتاب مي‌دويده‌اند كه حتا نمي‌توانستند سايه‌هاي خود را كنترل كنند تا سايه‌هاشان جا نماند و جا مانده بود با عبورشان آن همه سايه‌ي كوتاه و بلند كه معلوم نبود ديگر كه هر سايه مال كي بوده اين طوري شد كه سايه‌ها روي هم لكه‌ي بزرگ تيرگي شد در جاده.

و آن لكه‌ي بزرگ به پهناي دو هزار آدم مدت‌ها همچنان مي‌دويد با فاصله‌اي دور از آن‌ها بر خاك قهوه‌اي و زرد كوبيده شده از گام‌هاي شتابان در فاصله‌ي درختان بي‌ميوه‌ي دو سوي جاده. آن‌جا ايستاده بودم و ديدم كه جاده‌ي قديمي گيلاس‌بنان، باغ شد، دشت شد، خيابان شد، بخشي از شهر تازه‌اي شد كه در آن نخست روزي كسي دويد بعد كساني به شتاب دويدند، شهر از هجوم آنان كه گذشته بودند با آن همه سرعت، سرگيجه مي‌گرفت و دنبال‌شان لكه‌ي بزرگ تيره مي‌آمد با شتابي كمتر اما عبورش چون قير، راه را سياه‌تر كرد. كار من درست از موقعي شروع شد كه طرحي ارائه دادم به شهرداري تا آن لكه‌ي بزرگ را كه در انتهاي شهر تمام مي‌شد در تماميت‌اش تجزيه كنم به سايه‌هاي مشخص هركس و تاريخ هر سايه را جدا ترسيم كنم به شكل اصلي‌اش و اگرچه كمي عجيب بود برايشان عاقبت از سماجت من به ستوه آمدند، موافقت شد و اين كار من سال‌ها طول كشيد.

آن‌ها را تقريبا" دسته دسته كردم با تاريخ ولادتشان در هر قرني و مرگ‌شان در همان حوالي. البته گاهي سايه‌اي از يك نفر با چند نفر هم‌جوارش قاتي شده بود. اين‌طور شد كه شعر يك جوان شهرستاني با كندي ساطور قصاب عودلاجان و خاطرات قلابي يك ملكه‌ي زيبايي چنان درآميخته بود كه پرونده‌ي يك سايه هم‌زمان بوي طلاق و عشرت و دنبه مي‌داد.

شهرداري با سابقه‌اي كه از پادرگريزي اين سايه‌هاي چموش داشت، به تناسب هر محله و شأن هر سايه، آن حجم‌هاي معتبر را بر پايه‌هاي فلزي، سنگي، سيماني ميخ‌پرچ كرده بود و حالا شهر ما داراي هويتي مي‌شد كه كودكان دبستاني با يك گردش علمي نسبتا" خسته‌كننده از اين طرف شهر تا آن طرفش مي‌توانستند تاريخ عمومي حتا جغرافياي سياسي زادبوم خود را نه در كتاب‌ها كه پيش روي خود مجسم ببينند و از افتخار ديگران شرمسار نباشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

نقالی و شاهنامه خوانی



نقالان با طرز بیان خاص، تکیه کلامها، حرکات و تا حدودی نقش قهرمانان را بازی کردن، تاثیر داستان را صد چندان میکردند.

“بازنویسی از مطلبی به همین عنوان به کوشش کاظم سادات اشکوری، منتشر شده در شماره تیر و مرداد مجله هنر و مردم ۱۳۵۴″

داستان گویی و شنیدن قصه های شیرین و آموزنده، یکی از قدیمیترین تفریحات و روشی معمول برای انتقال تجارب و دانش پیشینیان به نسلهای جدیدتر بوده است. اما نباید فراموش کرد که لذت شنیدن داستان، پیر و جوان نمیشناسد و در آن روزگار، همانطور که کودکان عاشق شنیدن قصه های دلکش پدربرگ و مادربزرگ بودند، بزرگترها نیز تفریحی مشابه و صدمرتبه جذابتر داشتند و آن نشستن پای صحبت نقال بود.

دلیل جذابیت بیشتر شنیدن نقالی در آن بود که نقالان با طرز بیان خاص، تکیه کلامها، حرکات و تا حدودی نقش قهرمانان را بازی کردن، تاثیر داستان را صد چندان میکردند. آنها با تکیه بر واژه ها و شکل حکایت داستان با عباراتی چون “رفت و رفت و رفت” یا “آمد و آمد و آمد”، داستان را به شیوه ای حکایت میکردند که شنونده خود را همراه و هم نفس قهرمان داستان میپنداشت.

نقال بازگو کننده داستانهای حماسی و پهلوانی ایرانی بود. پیش از رواج رادیو و تلویزیون نقالان مشهوری بودند که شاید از میان شاگردان آنها اکنون چند تنی باقی مانده باشند که متاسفانه کالای جذابشان کمتر خریدار دارد.

در گذشته حتی پادشاهان نیز برای خود یک “نقال باشی” داشتند. مهارت بعضی از آنان تا حدی بود که داستانهایی را از خود ساخته و حکایت میکردند که شاید مشهورترین آنها قصه امیر ارسلان نامدار، ساخته و پرداخته نقیب الممالک، نقال باشی ناصرالدین شاه باشد.

تسلط عده ای از آنان تا حدی بود که داستانسراییشان با ازدحام فراوان همراه بود. ۷۰ سال پیش در هنگام نقل سهراب کشی مرشد غلامحسین، معروف به غول بچه، هر صندلی خالی قهوه خانه یک تومان-خرج یک هفته خانواده- خرید و فروش میشد.

نقال، بازیگری در چند نقش

نقالان به خوبی میدانند که کجای داستان برای شنونده هیجان انگیز بوده و چگونه میتوانند این لحظه را مهیج تر کنند. ایجاد وقفه در نقل و کش دادن موضوع، بالا و پایین آوردن و لرزاندن صدا، به خصوص دست برهم زدن و پا بر زمین کوفتن و در کل نگهداشتن شنونده در حالت تعلیقی مطبوع، از مهارتهای خاص این داستان گویان محبوب بوده است. نقالان بازیگرانی تمام عیارند و تواناییهای خود را در تجسم بخشیدن به حال و هوای داستان و قهرمانان آن به خوبی به کار میگیرند. در این صحنه، هیچ عامل دیگری چون دکور و موسیقی به کمک آنان نمیرود، صحنه بازی همان دیوارهای قهوه خانه است که یکی دو شمایل به شکل باریکه هایی از کاشی که نقشهایی از شاهان داستانی و باستانی بر روی آن دیده میشود و دیگر هیچ..

نقل و نقاشی

یکی از مهمترین و آشکارترین انگیزه های به وجود آمدن نقشهای مذهبی و حماسی –که امروز آنها را به عنوان نقاشی قهوه خانه ای- میشناسیم، رواج و محبوبیت نقالی و شاهنامه خوانی و کلام گرم نقالان در قهوه خانه های رو به افزایش بود.

نقالان خوش بیان با صدایی بم و زنگ دار که گویی از اعماق اساطیر به گوش میرسید به نقل داستانهایی پر آب و تاب از شاهنامه میپرداختند و عده ای از آنان چنان در ایجاد حال و هوای قهرمانی و تفسیر پندهای فردوسی مهارت داشتند که آرزوی قهرمان شدن را بر دل شنوندگان میانداختند.
به این ترتیب، با افزایش اشتیاق شنوندگان، این قهرمانان بر بوم نقاشان متولد شدند. نقاشان قهوه خانه، تصاویر پهلوانانی چون رستم و حسین کرد را با تاثیر از توصیف دقیق نقالان تصور و ترسیم ردند و بالاخره برای همراهی با داستان، تصاویری پر جزئیات و زنده به وجود آمد و بر دیوار قهوه خانه آویخته شد.

نقالی در خدمت دین
نقالی به شکل امروزی آن از زمان شاه اسناعیل صفوی آغاز شد که شاه اسماعیل خود، یکی از مشوقان آن بود و نقالی را وسیله ای برای رواج و رسوخ مذهب شیعه اثنی عشری در ذهن و روح مردم میدانست. او برای رسیدن به این مقصود هفده گروه را مامور تبلیغ دین نمود که هر یک در جایی، با لباس و زبانی مخصوص به خود به این کار میپرداختند. برای مثال عده ای مداح ائمه، عده ای به شعرخوانی در زورخانه و گروهی به سخنرانی برای لشکر به سخنرانی هایی از پهلوانی و آداب و خصایص آل علی (ع) میپرداختند. بعدها با وجود برآورده شدن مقصود شاه اسماعیل، داستان گویی و داستان سرایی به قوت خود باقی ماند و تا سالها ادامه یافت.

نقالی از شاهنامه

در شبهای دراز زمستان کار نقل رواج بسیار داشت و نقالان داستانهای ابومسلم، داراب نامه و سمک عیار را با چاشنیهایی از شعر و آواز حکایت میکردند و به تدریج به منابع دیگری روی آورده و در این میان شاهنامه فردوسی بیش از همه مورد توجه قرار گرفت.
حکایت داستانهای شاهنامه، با تاریخ قهوه خانه توام است و داستان رستم و سهراب در این میان مهمترین مقام را دارد به طوری که امروز نقالی در قهوه خانه با “سهراب کشی” مترادف است.

اما شاهنامه خوانی کار آسانی نبود و شاهنامه خوانان معمولا خود شاعر یا ادیب بودند. رواج شاهنامه خوانی دلیل اجتماعی نیز داشت چرا که در جامعه صفویه، گروه نظامی خاصی به نام “قزلباش” وجود داشت که وظیفه اصلی ایشان ششرکت در جنگها و حفظ روحیه جنگی بود. قزلباشها از جمله مشتریان دائم قهوه خانه بودند که طبعا نقلهای پهلوانی نقالان از شاهنامه، میتوانست تاثیر بسیاری بر روحیه جنگجوی آنان بگذارد.به تدریج با باقی ماندن قهوه خانه به عنوان تنها محل تفریح و استراحت، نقالی همچنان به یگانه وسیله حفظ روحیه و سرگرمی مردم باقی ماند.

نقال شاهنامه خوان، داستان اشعار را به صورت نثر حکایت میکرد و جاهایی از آن را نیز به صورت شعر میخواند و باز به حکایت منثور باز میگشت.
محفل نقالان به خصوص در شبهای ماه رمضان بسیار گرم بود و داستانهای طولانی که در چند شب متوالی به پایان میرسید، این دوران را بیش از پیش جذاب مینمود.

امتحان نقالی

با توجه به تمام اینها، شاهنامه خوانی و اصولا نقالی، کار آسانی نبود و نقالان صاحب عنوان دارای طومار و معرفی نامه بودند. “طومار” مذکور مانند پایان نامه ای بود که دانشجو برای اتمام تحصیل باید به استاد خود-نقال- تحویل دهد. قبولی در این امتحان هم بسته به نظر استاد بود. معمولا استاد بدون اینکه به شاگرد خود اطلاع دهد، شبی در حین نقل، عصای خود را به شاگرد تعارف میکرد و در اینجا شاگرد باید بدون معطلی، از جا برخاسته و ادامه داستان را از همانجا نقل کند. پس از پایان داستان هم برای دریافت مزد نقالی، دوران میزد و آنچه گرفته بود در حضور تماشاگران به استاد تقدیم میکرد. این دوران گاه توسط استاد به شاگرد بخشیده میشد و گاه نیمی از آن به وی تعلق میگرفت.

جزئیات نقل و نقالی بسیار مفصلتر از این مجال است. تنها باید گفت که این شیوه کهن داستان سرایی، که دلیری و پاکی و جوانمردی را گسترش داده و نحوه روبرو شدن با حوادث دشوار زندگی را به مردمان می آموخت اکنون رو به فراموشی است، نقال چهارپایه خود را به تلویزیون سپرده و قصد دارد برای همیشه از قهوه خانه خارج شود.
اما نکته مثبتی که در چند سال اخیر شاهد آن بوده ایم، احیای نقالی در جامعه نمایش و در جشنواره های تئاتر است. که هرچند به این ترتیب این هنر مردمی تنها در مقابل چشمان عده ای خاص اجرا میشود، اما باز از خطر فراموشی کامل نجات یافته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12 PM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

 

                                                     هوشنگ چالنگی

حفر

                                               

پسرِ خوب زمین

لایه ها را می شناخت وُ

شعر می نوشت

هفت لایه تا طلای مذاب

قرابت انگشتهای عشق

و بعد دیدگانت

تاریک به تو نزدیک شوند

صدای شمرده عشق

پسر خوبِ همین نزدیکی ها

همین نشناخت.

 

16/3/85

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

 

 

                                                        محمد رضا شالبافان

 

 

 

«نوستالژی پسر شهرزاد که باور نکرد...»

 

عمیق، روی لبم خونِ پاک! می خندی

و خیس مثل عطش، دردناک می خندی

چقدر می لرزم دست انتهای خودم

که خونِ شرمِ تو درگیر لاک...   می خندی!

همیشه معصومم بین شاخه های زمین

همیشه مست توام گرمِ تا که می خندی

شکار می شومت مثل کوچ در تبعید

هبوط می کنی ام، دستِ خاک می خندی

چه گریه می کنی این بار در مزار دلم؟!

و یا به آتش دستم هلاک می خندی؟

همیشه مادر را روی تخت...

                                 گریه شدم

برای بطری ودکا که تاک...      می خندی

که گونه های تو را گرم آرزو هستم

که زخم های مرا...

                    شرمِ پاک!

                               می خندی؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

  • چهارشنبه 5 دیماه 1386گفت‌وگویی منتشر نشده با زنده یاد منوچهر آتشي

    وظیفه شعر عوض کردن جهان نیست




    در تاليف مجموعه هاى اخير خود كه به شعر و شاعرى پنج شاعر مطرح معاصر پرداخته ايد، به چه نكات ناگفته اى توجه داشته ايد و كدام زواياى پنهان مانده از ديد ديگران را كنكاش كرده ايد؟
    بايد بگويم هنگامى كه من مصاحبه مى كنم يا چيزى مى نويسم چنان برانگيخته مى شوم كه فكر نمى كنم ديگران در مورد آنچه مى گويم يا مى نويسم چگونه قضاوت خواهند كرد. بنابر اين بدون وقفه كار مى كنم. در مورد اين كتاب ها نيز همين وضعيت پيش آمد تا آنجا كه حتى به هيچ مرجعى هم رجوع نكردم. البته جز در مورد شاملو كه مى دانستم حرف هايم واكنش هايى را برخواهد انگيخت. لذا علاوه بر كتاب هاى خودش، به سراغ مصاحبه هاى او و حتى كتاب هايى كه ديگران در مورد او نوشته اند نيز رفتم. من در اين كتاب با شاملو درگيرى فكرى زيادى دارم.وقتى شاملو معترض است كه چرا ما، در گذشته در برابر اين همه داستان منظوم يك داستان كوتاه يا يك قصه نداريم من بايد به او پاسخ بدهم. مرحوم زرين كوب در كتاب «دو قرن سكوت» با يك نگاه تاريخى اين مسئله را روشن مى كند. زبان فارسى در دويست سال اول هجرى هيچ اثرى از خود به جاى نگذاشته است. اين سكوت دويست ساله خيلى معنا دارد. ما را مجبور كردند كه عربى حرف بزنيم. با اين همه ما مسلمان شديم اما عرب نشديم.نويسندگان ايرانى چنان زبان عربى آموختند كه براى اعراب صرف و نحو نوشتند. حتى به عربى شعر گفتند و ذهنيت ايرانى را وارد شعر عربى كردند و اينجا تازه اعراب متوجه شدند كه با آنها چگونه بازى شده است.بنابراين ما در آن دويست سال هم شعر گفتيم و بر اعراب هم تاثير گذاشتيم و عرب در مقابل ما به زانو درآمد. ما عروض را از عرب گرفتيم ولى اين ديگر عربى نيست ايرانى شده است. به قول «شير كو بى كس» جملاتى مثل «استعمال دخانيات ممنوع» مى بينيم كه آحاد آن عربى است ولى هيچ عربى به آن صورت حرف نمى زند.
    •به نظر شما شاملو از اين مسائل غافل بوده است.
    من معتقدم نه تنها شاملو كه بسيارى از دانشمندان ما از آنچه برگذشته تاريخ و ادبيات ايران رفته است، غفلت كرده اند و مهم ترين مسئله آن شعر و داستان هاى منظوم است. آن دويست سال ترسى كه در جان ما انداختند باعث شد كه نثرى نباشد و تاريخ ادبيات ما با شعر شروع شود. ما نمى توانستيم چيزى بنويسيم و به دست هم برسانيم به همين دليل است كه حروفيه پديد مى آيد و اعضاى آن با رمز گفت وگو مى كردند. يا قرمطى ها از طريق زبان خاصى با هم مراوده داشتند و هنوز هم بعضى ها يك رباعى خيام را به اشتباه و عمداً يا سهواً چنين مى خوانند.«اسرار ازل را نه تو دانى و نه من‎/اين حرف مقرمط نه تو خوانى و نه من‎/هست از پس پرده گفت وگوى من و تو‎/چون پرده برافتد نه تو مانى و نه من» و اين حرف مقرمط يعنى حروفى كه قرمطى ها به كار مى برند و به خاطر فشارى كه روى نويسندگان بوده به استفاده از زبان رمز رايج شده است. بنابراين شاعر ايرانى براى بيان يك ماجراى عاشقانه چاره اى نداشته است جز اينكه اين داستان را منظوم كند. چون شعر حفظ مى شود و در ذهن مى ماند و مردم آن را براى هم نقل مى كنند. ما براى حفظ اين داستان ها مجبور بوده ايم آن را به نظم بكشيم. اين مسائل را يك شاعر برجسته بايد بداند.
    • در مورد بقيه شاعرانى كه به آنها پرداخته ايد فكر مى كنيد اين كتاب ها كدام خلأ را پر كرده اند؟ به عبارت ديگر از چه زاويه اى به فروغ، نيما، سهراب و اخوان نگاه شده است كه بكر و تازه است؟
    من قصد نداشته ام چيزى بگويم كه ديگران نگفته اند يا معجزه اى بياورم. قصد من اين بود كه ديدگاهم را مطرح كنم و اگر كسى ايرادى بر آن دارد مى تواند مطرح كند. اما كسى در مقابل آن چيزى ننوشته است چون اغلب مى دانند من درست تر و دقيق تر نگاه كرده ام. يا دست كم به اندازه بى سوادى ام درست نوشته ام! من تمام قيدها و مسائل خاصى را كه در مورد افراد روى ذهن ما بار كرده اند از مسائل سياسى بگيريد تا شخص پرستى و فردپرستى، دور ريختم و نوشتم. نوشته هاى من عريان تر، واضح تر و روشن تر است. آن دانشجويى كه قلم به دست مى گيرد و شاعر را خيلى خوب و زيبا و محترم مى بيند آيا واقعاً شعرش را هم فهميده است يا به صرف اينكه شاملو يك شاعر سياسى است، آدم بزرگى است.اصلاً چه كسى گفته است كه شعر بايد جهان را عوض كند؟ وظيفه شعر عوض كردن جهان نيست. شعر براى فرديت ها و درون انسان است. چه ربطى به جامعه شناسى دارد؟ اگر هم دارد از طريق تحليل فرديت دارد.در اين كتاب باز بحث درگرفته است و من آنجا به صراحت گفته ام كه معتقد نيستم شعر آنچنان سياسى باشد كه بخواهد كار جهان را يكسره كند. چنين كارى هرگز نكرده و هرگز هم نخواهد كرد. شعر مى تواند مدعاى فردوسى را داشته باشد و بگويد من مى خواهم زبان را نگه دارم اما نمى تواند بگويد كه من مى خواهم بروم افراسياب را بكشم.
    •در اين كتاب روش هاى مختلفى مورد استفاده قرار گرفته است. به عنوان مثال شعرهاى فروغ فرخزاد را براساس دوره هاى مختلف شاعرى او مورد تحليل قرار داده ايد حال آنكه شعرهاى نيما و شاملو را به صورت موضوعى تحليل كرده ايد. آيا اين تفاوت در روش ها از ضرورتى ناشى شده است؟
    اين شاعران با يكديگر فرق هاى اساسى دارند لذا بايد به تفكيك در مورد آنها صحبت كرد. چرا كه هر يك را از زاويه اى متفاوت خواهيم ديد. نيما را به عنوان مبدع شعر نو و از طرفى شاعر نوپردازى كه بر شعر كلاسيك هم تسلط داشته است مى بينيم. او شعر قديم را مى دانسته و توانايى سرودن قصيده، غزل و قطعه را داشته است اما چرا با «افسانه» شروع مى كند؟ و چرا ما «افسانه» را معرف اسم نيما مى دانيم؟ زيرا نيما ديده است كه شعر جهان و خصوصاً شعر فرانسه از رمانتيسم شروع مى شود و اين آغاز شعر واقعى مدرن است. پس او «افسانه» را به عنوان اولين شعر رمانتيك واقعى خلق كرده است. اينكه مى گويند ما در گذشته هم شعر رمانتيك داشته ايم اشتباه است. چر ا كه آن دوره اصلاً دوران رمانتيسم نبوده است. بنابراين نيما را بايد از اين زاويه ديد. من هم بر همين اساس اشاراتى به كارهاى گذشته نيما كردم و به سراغ نيماى بعد از «افسانه» رفتم.
    •ولى در مورد فروغ بيش تر دوره هاى زمانى را درنظر گرفته ايد.
    اين مسئله ضرورى بوده است. او كسى است كه بيشتر عمر شاعرى اش را در تاريكى گذرانده است.او كه از سال ۲۹-۱۳۲۸ سرودن شعر را آغاز مى كند تا سال ۱۳۳۷ كتاب هاى «اسير»، «عصيان» و «ديوار» را سروده است. بعد از آن به دلايلى كه نمى خواهم اينجا مطرح كنم او در مسير ديگرى قرار مى گيرد و در فرصتى اندك شعرهايى مى گويد كه واقعاً شعرهاى برجسته و نويى هستند. در بين شاعرانى كه من آنها را مورد بررسى قرار دادم فروغ روشنفكرترين است. نهيليسم او و اگزيستانسياليسم اش روشنفكرانه است. در حالى كه سهراب اين طور نيست او در عالم ديگرى است. ما نمى توانيم مشخص كنيم اولين سروده هاى سهراب بر مبناى شعر مشيرى يا نادرپور بوده است. شايد در ابتدا نگاهى به نيما داشته است. اما در بقيه موارد تحت تاثير اوپانيشادهاى ريگ ودا، شعر ژاپن يا شعر چين بوده است.
    •در بررسى نيما، جدا از بررسى هستى شناسى جديد او عنوان كرده ايد كه نيما جز يكى دو غزل نه چندان مطلوب شعر عاشقانه اى نسروده است. قصد شما اشاره به يك نقطه ضعف بوده است يا يك ويژگى؟
    به نظر من در چاپ شعرهاى نيما اصلاً نبايد غزل ها و قصايد و شعرهاى كلاسيك او چاپ مى شد، چه ضرورتى وجود دارد كه بگوييم نيما مى توانسته شعر كلاسيك هم بگويد. لااقل بايد آنها را جدا از شعرهاى نو چاپ كرد. نيما بايد از افسانه شروع شود.شعرهاى كلاسيك نيما آنقدر قدرت ندارد كه به او ارزشى بدهند. ما نيما را در شعرهاى نو او جست وجو مى كنيم. متاسفانه سيروس طاهباز قصايد مدحى نيما را هم جمع كرده است كه هيچ ربطى به شعر ندارد. •در اين كتاب يعنى كتاب نيما به «خانه ام ابرى است» اثر دكتر پورنامداريان اشاره كرده ايد. به نظر شما اين كتاب توانسته است نيما را به خوبى بشناساند؟
    تا آنجا كه من كار ديگران را در مورد نيما خوانده ام حس مى كنم آن كتاب بهتر از ديگران به نيما پرداخته است و خوانش هاى بعضى از شعرهاى نيما در اين كتاب خيلى آگاهانه است.
    •برگرديم به كتاب شما درباره شاملو كه صحبت هاى زيادى را به دنبال داشته است. لحنى كه در اين كتاب براى تحليل شعرها به كار گرفته ايد با چهار كتاب ديگر متفاوت است و در واقع تند و تيزتر است. چرا از اين لحن استفاده كرده ايد؟
    اين ديدگاه را (كه در كتاب هم مطرح شده است) من از سال ۱۳۶۳ نسبت به شاملو پيدا كردم. وقتى مصاحبه او با ناصر حريرى منتشر شد. در حالى كه من در اين انديشه نبودم كه به شاملو با ديد انتقادى تام نگاه كنم اما متوجه شدم كه او آگاهى بسيار اندكى نسبت به ادبيات كلاسيك ما دارد. حافظى كه او تصحيح و منتشر كرد پر از اشكال است كه نه تنها من، بلكه بسيارى از صاحب نظران هم اذعان كردند. يا شاملو حافظ را نمى شناخته يا تعمداً نسخه اى را مرجع كرده است كه با هيچ نسخه ديگرى همخوانى ندارد. در مورد فردوسى هم مى بينيم كار از بيخ خراب است. شاملو مى گويد: «ضحاك ساخته ابوالقاسم خان فردوسى است.» آيا اين حرف جاى هيچ درنگى ندارد؟ در صورتى كه مى دانيم ضحاك همان آژيدهاك است و در اوستا آمده است و ساخته قرن چهارم و پنجم هجرى نيست.يا نظراتى كه در مورد گئومات دارد. يك مطلب تاريخى است كه شاملو آن را به اشتباه مطرح مى كند. من اينها را كه ديدم تند عليه او حرف زدم. خود شاملو با همين لحن عليه نيما حرف زده بود تا بگويد شاگردهاى نيما از او جلوتر رفتند و معلوم است منظورش از شاگردان نيما چه كسى است. من اين را قبول ندارم. هيچ كدام از شاگردان نيما از او جلوتر نرفتند و دلايل اش را بزرگان مى دانند. من با اين نگرش و پس از مطالعه مصاحبه ها و اظهارنظرهاى شاملو در مورد تسلط او بر ادبيات كلاسيك و حتى بر شعر خودش و بر مسائل سياسى اش دچار ترديد شدم.
    •پس چطور مخاطبان شعر شاملو اينگونه از او اسطوره ساختند؟
    بايد برگرديم به دوران شاعرى او كه آغاز يك تحول اجتماعى بود و شعر به آن مفهوم وجود نداشت. شعر شاملو به دكلماسيون عمومى نزديك شد و تاثير مستقيم گذاشت. نه به لحاظ شعريت اش بلكه به خاطر سياسى بودنش. به خاطر صداى بلند سياسى اش اثر مى گذاشت. «شعرى كه زندگى است» شعر نيست بلكه يك بيانيه حزبى و سياسى است. من اين را رك گفته ام و ده بار ديگر هم خواهم گفت.و مطلب ديگر اينكه بهترين شعرهاى شاملو از نظر من، عاشقانه هايش است كه نمى تواند بلند براى مردم بخواند.
    •شما در بخشى از كتاب گفته ايد «شاملو توده مردم معمولى را از جرگه مخاطبانش طرد مى كند و عنوان مى كند كه شعر من بايد از طريق فرهيختگان شعرشناس به گوش مردم برسد تا آنها را برانگيزاند» و ادامه داده ايد كه «مگر شاملو چه پيام و حرفى دارد كه نياز به چنين واسطه هايى باشد.»
    بله، مگر شاملو مى خواهد فلسفه افلاطون و ارسطو را درس بدهد. حرف هاى سياسى اش هم آن قدر سرد و ساده است كه همه مى توانند آن را بفهمند. بحث من، بحث نامربوطى نيست.
    •در مورد شعرهاى عاشقانه هم كه حالا مورد تاييدتان است در كتاب نوشته ايد «معشوقه شعر شاملو خود به يكى از اركان سازنده شخصيت روحى او بدل مى شود و شاملو زير چتر معشوق پا از آن سيكل كذايى بيرون نمى گذارد.»
    اتفاقاً اين دقيق ترين و منطقى ترين حرفى است كه من در مورد شاملو گفتم. شاملو عشق را انتخاب مى كند تا آن را كنار سياست قرار دهد. مرحوم مختارى هم گفته بود كه تمام شاخص هاى شعر شاملو عشق و مبارزه است. جدا از شعرهاى فولكلورش مثل پريا كه خودش مى گويد من اين را به سفارش اجتماعى نوشتم. اين چه حرفى است كه مى زنى؟ چيزى كه در اين شعر وجود ندارد سفارش اجتماعى است. چون تكه هايى از آن متعلق به خود مردم است.شيوه مبارزه اى كه شاملو پيشنهاد مى كند تاريخى دارد كه مى دانيم. من با به شعر درآوردن آن مخالف بودم و هنوز هم مخالفم من مى گويم كشورى به ازهم گسيختگى، بزرگى و پهناورى ايران جاى جنگ چريكى نيست. اين كشور آن قدر بزرگ است كه اگر يك چريك زد به كوه بايد آن قدر همان جا بماند تا بميرد و تازه چريك هاى ما روشنفكرانى بودند كه هيچ چيز از زندگى مردم واقعى نمى دانستند و انقلاب ها نشان داده است آنها كه فرار كردند از ميدان روشنفكران بودند و هر كس كه مقابل هجوم ماند و انقلاب را به پيش برد توده مردم بودند. اما نگاه شاملو به توده مردم اين است كه مردم همان بقال ها و دوغ فروش هاى سرگذر هستند و اينها شعر مرا نمى فهمند و يك روشنفكر بايد اين را به آنها بفهماند. به نظر شما اين توهين به مردم نيست؟
    •با همه اين توصيفات فكر مى كنيد مخاطب شعر شاملو كدام گروه بودند؟
    من فكر مى كنم كسانى كه شعر فارسى امروز را خوب مى فهمند نبودند. آدم هايى بودند كه يك فرهيختگى سياسى داشتند و مى ديدند كه اين آدم دارد يك جنگ سياسى را به زيباترين شكل يك تنه پيش مى برد.
    •اگر اجازه بدهيد برويم سراغ كتابى كه به اخوان مربوط است. در آنجا گفته ايد كه «اخوان حافظه كلاسيك داشت كه هميشه بر او سنگينى مى كرد و نمى گذاشت از پوستين اجدادى به كسوت مدرنيته در بيايد.» آيا منظورتان اين است كه نگاه اخوان به جهان نگاه مدرنى نيست؟
    خوان شاعر مدرنى است. آن طور كه در اروپا گفته مى شود يا در مورد شاملو مى گوييم نيست. او در مجموع يك شاعر ايرانى خالص است. شعر كلاسيك او هم چندان قدرتمند نيست. يعنى اگر غزل هايش را ملاك قرار دهيم، مى بينيم كه شاعرانى مثل منزوى بسيار قدرتمندتر از او غزل سروده اند. پس مى ماند شعرهاى نو اخوان، او شگردهاى زيبايى در شعر دارد كه آن ذهنيت سنتى را مى پوشاند. شعر او يك نوستالژى است. گفته مى شود اخوان مرثيه خوان بيست و هشتم مرداد است. اما من فكر مى كنم او مرثيه خوان دوران شكوه گذشته است. به نظر من يك روحيه شبيه صادق هدايت دارد با همان علاقه مندى به ايران كهن و سرزنش ما گوشه گرفته ها.
    •آن تنش هاى سياسى اى كه در شعر اخوان مطرح مى شود چه طور؟ مثلاً خيلى صريح در شعر زمستان.
    آن هم يك نوستالژى است سمبليك نيست مى توان گفت نمادين است. آرزوى ايده آل به دست نيامده كه جاى ديگر به صورت كتيبه مطرح مى شود. با اين همه من اخوان را شاعر بزرگى مى دانم. به خاطر شيرينى شعرش چون ما از شعر، شعريت مى خواهيم و شعريت اخوان خيلى زياد است.
    •جاى ديگرى گفته ايد مو لاى درز بيان اخوان نمى رود و جايى هم براى تحليل و تامل جداگانه باقى نمى گذارد. آيا اين به هويتش ضربه نمى زند؟
    نه! منظور من اين است كه شعر اخوان نيازى به تفسير ندارد.
    •اين از شعريت اثر او كم نمى كند؟
    نه! البته اگر اخوان را با نيما در شعر «خانه سريويلى» مقايسه كنيد ما در شعر نيما ده ها روزنه مى توانيم پيدا كنيم و راجع به آن صحبت كنيم. در مورد حافظ و سعدى هم همين طور. كلام حافظ تفسيرپذير است اما كلام سعدى ساده است. با اين حال سعدى شاعر كوچكى نيست همين طور هم ما نمى توانيم اخوان را كوچك كنيم.
    •نكته حساسى كه در مورد فروغ مطرح كرده ايد در كتاب چهارم، عدم تسلط او بر زبان است. آنجا كه گفته ايد فروغ تا آخر، شعر را موضوع و مفهوم مى داند و از كاركرد خلاق و همه جانبه زبان بى خبر است.
    مسلماً فروغ از زمانى شعر سرود تا رسيد به شعر. فرصت خيلى كوتاهى داشت. در سه كتاب اولش زنى است كه مى خواهد آزادى را تجربه كند و تجربه هم مى كند اما آن را شعر نمى كند. بنابراين آنجا زبان وجود ندارد.اما از «تولد ديگر» به بعد ما با شاعرى مواجهيم كه زواياى پيدا و پنهان و پوشيده زندگى و زمانه و روحيه خودش را مى شناسد و مى تواند بيان كند.از نظر زبان مى دانيم كه فروغ با شعرى كه حداقل عروض نيمايى نداشته باشد مخالف است. و تنها جايى كه شعر بى وزن را قبول مى كند شعر احمدرضا احمدى است و شعر بيژن جلالى و البته اين هم از انصاف فروغ است. چون كارى مى كند كه به نوعى احمدرضا احمدى در بچگى دارد انجام مى دهد.
    •اما اين احاطه و تسلط فروغ به زبان محاوره كه آن را ويژگى اصلى شعرش قرار داده آيا نشان از آگاهى به زبان و كاركرد خلاقانه آن ندارد؟
    من حالا برايم عجيب است كه در مورد بى خبرى فروغ از زبان به اين قاطعيت اظهارنظر كرده باشم. ولى اينكه نسبت به كاركرد گسترده زبان آنچنان تسلطى نداشته قبول دارم. يعنى اندكى اشتباه كرده ام.حرف من اين است كه فروغ شاعر مفهوم است نه شاعر زبان. يعنى از چيزى حرف مى زند و فريادش بلند است كه موضوع جامعه است و موضوع جامعه براى او اين است كه روشنفكران پوسيده اند و خنثى هستند. با اين حال فروغ در نسل خودش شهرى تر از ديگران و روشنفكرتر از ديگران است.
    •شما فكر مى كنيد در ديگر شاعران ما زبان از مفهوم قوى تر بوده است؟
    بله. فرض كنيد «رويايى»! شعر او فقط زبان است. انديشه او ضعيف است يعنى كارى با انديشه ندارد. در شعر شاملو هم مفهوم قوى تر از زبان است. زبان شاملو يك زبان تجربه شده است. زبان قرن چهارمى، زبان توراتى است.
    •انتقاد ديگران را نسبت به فروغ و سهراب كه سياسى نيستند چطور تفسير مى كنيد؟
    من اين نظر را تاييد نكرده ام. من معتقد نيستم شاعر بايد حتماً يك راه سياسى در پيش بگيرد. در جامعه ما بار روشنفكرى هم روى دوش شاعر است. در حالى كه شاعر روشنفكر نيست اصلاً لزومى ندارد شاعر روشنفكر باشد.در شعر سهراب هم همان تفكر بوديستى و نيمه عرفانى باعث مى شود كه حضور يعنى تنوع ذهنيت انسانى كم مى شود و يك خط يكنواخت بوديستى، يك خط يكنواخت شبه عرفانى بگيرد. من با دكتر شميسا اصلاً موافق نيستم كه شعر سهراب را شعر عرفانى بناميم. من هيچ وقت روى شعر سپهرى، اسم عرفان نمى گذارم. چون اين عرفان نيست. مثل آنچه در شعر مولوى هست و بر شعر سهراب نمى توان عنوان عرفانى گذاشت.
    •در مورد سهراب هم نوشته ايد اگر بخواهيم اشكالى از سهراب بگيريم بايد به سراغ زبان او برويم.
    بله، خيلى يكنواخت است. در بيشتر شعرهاى سهراب دو سوم متن اضافه است با آن همه تصوير و تصوير پشت سر هم وارد كردن.
    •در شعر به قول شما شبه عرفانى سهراب نوشته ايد كه با قحط انسان مواجهيم اين انسان چه جور انسانى است؟
    من دقيقاً با فيزيك انسان سروكار دارم. فيزيك انسانى كه صدا دارد. تنوع صدا شعر را غنى مى كند و شعرى كه انسان فيزيكى در آن نيست صداى متنوع هم ندارد.در مورد اينكه در شعر سهراب عرفان نيست بلكه يك نگاه بودايى است نظر دكتر شميسا را در كتاب خود آورده ايد.همانطور كه گفتم من نظر شميسا را قبول ندارم. عرفان ما يعنى حلاج و عين القضات كه به خاطر حرف هايشان آن بلاها را تجربه كرده اند. عرفان با آنچه سپهرى مى گويد مطابقتى ندارد. عرفان يعنى درد و رنج سهروردى كه نيمه فيلسوف و نيمه عارف است با آن مصيبت ها كه ديد. مولانا هم كه خوشبختانه بلايى نديد يك پارچه خروش است ولى در شعر سهراب فقط از يك درخت كاج بالا مى روى. عرفان سير و سلوك وحشتناكى دارد كه دردهايش در غزل هاى مولوى آشكار است.
    •جناب آتشى خسته نباشيد. از شما متشكريم.


    منبع:مانی راد

  • + نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

    صدای این زنگوله

    سعید آرمات


     

    صدای اين زنگوله

    از سفر های دور ما    از دريا مي آيد. عجب !

    عجب از زنگبار چه كسی ميپرسد اين حلقه به گوش كه زيبا تر می‌آيد !

    اين توئه در سفر های ريخته از دهلی با بو های كندر و مر

    سفرت به خير چه كسی       چه كسی

    چه كسی زنگوله به گردن بست؟

     

     

    تو در كجاوه دور تری از من       اتوبوسی كه گذشت و

    به چرخاندن سر      ديدم    ديدم

    ای توئه در اتوبوسي كه من

    ساعتم را كوك زدم به عقربه چرخاندن پشت شيشه

    كه بر چشم خط‌خوردگی لعنت

    به لحن تند

    زدی زير دهنم   كجا!

    كجای توام ای حافظه خاك بر داری شده

    از عقوبت همين پرسيدن     كجا !

    می‌گفتم: اسمی چيزی نداری تو په

    تف سر بالا هم

    بهتر از اتوبوسی كه توی جاده‌اش خرابم خراب و

    از اين عطر هر چی كه بپرسی جوابش يكی است

    البته

    بسته نيست اين در

    و با كمي شكستن باز ميشود

    شيشه‌ها هم كه ريخته كف

    د  جوابمو بده په

    و گفتم كمر بند كشيده جواب عطري نبود كه  تو دادی

    اجراي من اگر بد است

    به تاويل تو بر نمی‌گردد

    كه حتی منقاری كه كشيدم روی عكس

    بوتيمارت نكرد       در تب من

    حالا كوش به دون سوراخ تو ای دختر

    جوان كشيده شده عطری بود    يا كمر بندی؟

    د جوابمو بده په   بي معرفت

    همين بود كه كمي اسب دير رمانده شد

    اتوبوس   با چند بسته قرص

    به دره كه رسيد

    گفتم

    ها!      او روسری سيا بود     په نه؟!

     

     

     

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8 AM  توسط حمید رضا اکبری( شروه )  | 

    مطالب قدیمی‌تر