من و « وايداس »
جواد مجابي
هر روز صبح چشم من به تو ميافتد
وقتي كه پيش پاي ستبرت غلتي ميزنم
آفتاب كمرنگ "بارنت" بيدارم كرده
تا بدانم اين روز دير شده، چندشنبهي كدامين سال است.
از زير قطارهاي كندروي جنوب بيرونت كشيدند.
يافتيمت لا به لاي خرت و پرتهاي ايستگاه
من و "وايداس"
انباردار تاس طعنهزنان:
«اصلا" به كارتون نمياد
بيخود اين طرفا اومدين
تير حماله اين تراورسا»
اما وايداس ترا ساخت
همان كه من ميخواستم
با چه روزهاي عرقريز و چند بطري ودكا.
رنگ قهوهاي جسمت با رگههاي قير و ناخوشي زرد
دوام آورده دست در دست فولاد
زير دود و بخار و گرما و شتاب.
هزاران هزار مسافر از فراز سرت
گذشتهاند با سرعت
نديدهاند ترا بر خاك
اما وزن يكايك آنها سينهات را
از رفتار بيگذشت
كرده چاك چاك.
چه خيالها نشت كرد در تو چكه چكه با روغن ريزي
عشقها، بيماريها در پوستت رگه دواند با حشرات صحرا
زمستان يخپارهها پايت را سوخت از فلج سرما
اندامت ترك خورد از تابش تند و از كندي شبي كه خنك بايد ميشد.
در آن دو خط موازي
كداميك آينده بود، بگو
كه فرقي نميديدش حافظهي خاك با خط ماضي.
پوست زبرت پيرترك، ترك برداشت
ثانيه به ثانيه
از فصلها، عبورها، بوها، نورها
ميخوانم اگر نگاه كنم
كودتاها، جنگها، اعتصابها و دربهدريها را
دقيقتر كه شوم
نگران بودي از همان بيابان
در لحظه لحظه جنون جهان
بر ما و عصر ما
در نقشهاي كه بر دواير دلت حك ميشد
جا به جا ميگرديد
رودخانه با گورخانهها
دستها و دشتها و كارخانهها و زرادخانهها
بمبها و بارانهاي اسيدي دور و برت باريدند
روح صبور جنگل سبز من
چرا تحمل كردي بيش از اين، چرا؟
رها كردندت به انبار دريابار
همانجا كه پيدايت كرديم سال 2000
چه قدر شكيبا ماندي
تا تكه تكه شوي با ارهي دو دم روسي
شكل نهايي بيابي از نيش تيشهي فولاد انگليسي
بارها با نفت درياي شمال پاك شوي رنگ بگيري آرام از روغن جلاي مشرق
چيزي شوي كه هيچ تصور نميكرد آن نهال
كه بنشيند قبراق در اتاق كنار تلويزيون و كتاب
و شركت كند چون عضو خانواده
در تمامي خلوتها و مهمانيها، حتا گريهها
در متن سالهايي
كه خانواده گرداگردش رو به پيري گذاشته بود.
سايهي ابري عبور ميكند بر سطح آوندهاي صبورت
اين ابر از دو قرن پيش جنگل "شروود" ميآيد شايد
از جايي كه قامت سبزت هنوز در هوا خالي مانده
سايه از قطارهاي باري حمل چوب ميگذرد
از قطار پرمسافر خواب و بيدار جنوب
سايه از دو قرن خاطره مردگان هنوز زنده
و زندگان همواره مرده ميگذرد.
سايهها گاهي هواي ديدار يا كه وداعي دارند.
حالا ميگويي
نشستهاي در يك خيابان
خيلي دورتر از آن خانه
بخشيدهاندت به شهرداري
با پلاك يادگار به سينه.
پيرزن ميآيد
غبار از بازويت پاك ميكند
اين غبار منم
كه به ديدارت آمدهام.
به پايت مينشينم و ميبينم
كه پايههايت ديگر لق شده
صد سال بيشتر گذشته، از وقتي كه خانهي ما را ترك كردهاي.
به وايداس گفتم
محكم بساز براي يك عمر
پرسيد عمر كي؟
عمرت چنان دراز شد كه حوصلهي جنگل هم از آن سر ميرود.
برايم بگو
از آنها كه شب يا روزي در آغوشت
در آغوش يكديگر گرم شدند
از پيرمردي كه پيپ و كلاهش را فراموش كرد
از كودكي كه كتاب و توپش را
از درختي كه ميوههاي تابستان و پنجههاي خزانش را
بر سينهي تو.
برايم از آوارهاي بگو
كه نامي را با حروف نامأنوس
بر بازويت خالكوبي كرد به نيش چاقو.
چه نژادها بر تو تكيه دادهاند كنج اين خيابان
زير بلوط كهن
گفتي روزي اين درخت خرفت اينجا نبود
علفها ميرستند و زرد ميشدند و باز ميروييدند دور و برت
نشسته بودي با پلاك اهدايي منتظرمستان
به زاويهاي متروك در حياط پشت كافه
سالهاي ديگر خيابان نزديكتر شد با چراغ راهنمايش
حالا اين بلوط با گنجشگان و سينهسرخها.
پيرزن كالسكه را نزديكتر ميآورد
نوازشكنان نوهاش را
نوزاد خيره ميشود نه به مادربزرگ
تنها به تو
مبهوت در بودگيت
رنگ و رنج فرسودگيت
به تو كه ديگر نه سطوت دارد اندامت
نه قهوهاي نازنين آن روزهايمان هستن
شكلي به رنگ خاك و خاكستر شدهاي.
نوه اما فغان برداشته، فغان خيابان را برداشته.
پيرزال مهاجر ميگويد:
آرام باش
چقدر گريه ميكني
چه بچهي بدي شدهاي امروز
وايداس؟
23 اكتبر 2003 / لندن
بادروز از ماه بهمن
ديروز بوراندخت، با من ديداركرد. پيكري اين همه نشاطانگيز و ظريف، در صندوقي به زيرزمين خانهي پدري پنهان مانده بود و از حضورش اين همه نزديك به ما، هيچ خبر نداشتيم. نميدانم چه كسي صندوق را ديروز آورده بود بالا و قفل از آن گشوده بود. بوراندخت، سرخموي و گلرنگ تماشاگر كتابها و تابلوها و سكههاي قديمي بود كه به عمري از كاوشهاي باستاني گرد آورده بودم بعضي را خريده و بعضي را ربوده از گورهاي اجدادي. طول كشيد تا اخت شديم، ترس او از من ريخت و من هم او را وهمي ندانستم. چهرهاش و تاجش در گذر قرنها و فراموشي نسبتا" سالم مانده بود. ماه و ستارهها از چهارسو بر او تابان، بر تاج گوهرنشان و پرهاي قرينهي بالاي تاج. در چهرهاش چيزي غريب نبود جز چشمان به وحشت گشادهاش، هنوز در اين وقايع نگران و حيران است. پرنياني به قامت آراسته بود كه بي آن همه در و گوهر هم ميتوانست آفتابي در تاريكي عمر من باشد.
پرسيدم چرا اين همه ماه و ستاره در تن و پيرامونت گرد آوردهاي. از تاريكي ميترسيدي؟ جوابي داد چون ميديد چيزي پرسيدهام، اما با واژههايي از زباني فراموششده. حق با او بود، اين من بودم كه به ترس و ولنگاري زبان مشترك را در اين سالها از حافظه زدوده بودم.
از وقايع بعد از ژوئن 630 پرسيدم و از جشن بازگشت چليپا، از آن هفت سال كه طبيعت به سكون و مردگي افتاده بود تا باد روز از ماه بهمن. باز پرسيدم از نابينايي غمانگيز آذرميدخت خواهرش، ميخواستم بدانم بعد از حملهي تازيان هنوز هم او را ميبيند؟
اگر دهانها به ما از حقيقت اين جهان چيزي نميگويند، اما چشمها، كلام ديگري دارند كه بيالفبا خواناست. چشمهايش از وحشتي حكايت ميكرد كه بريده نميشود از سطح روزگار. مكالمات ما دو خط دورشونده از هم داشت اگرچه با يك واقعهي عظيم موحش در ميان.
دختر گلرنگ برخاست در اتاق دوري زد و عكس مرا از ميز عسلي برداشت و بدان خيره شد، شايد ميخواست بداند چرا دهان مرد آن عكس چنين به فرياد باز مانده است.
برخاستم، رفتم روبرويش ايستادم، گفتم: ما نيز چون تو روزگاري جوان بودهايم و ترسيدهايم از آدميان. لبخندي زد شيرين، اما چشمانش با همان وحشت فراخ مانده. گلگونهاش را بوسيدم سپس لعل و مرواريدش را. تعجبش بيشتر نشد. با تمامي حشمت پادشاهياش آمد كنار من نشست پشت مونيتور، به كلماتي كه در وصف او مينوشتم خيره شد. چه شعرها كه حضورش در من - كه اين روزها سخت خسته بودم - ميسرود.
سحر كه به شوق ديدارش به اتاق شتافتم رفته بود، سكه را از نقش خويش تهي كرده، سطح فلزي ناهمواري به جا مانده بود و حجمي كنده شده از دل نقره، غيبتش حسرتي شگرف برميانگيخت. سكه را برگرداندم كه در صندوق دفينهها بگذارم ديدم كه پشت سكه به خطي كج، معماواري خوانده ميشد: «به اين ماه، دوش اندك مايه بادي وزيد كه بر پشت گوسفندان پشم بجنبد».
چهارم بهمن 82 - تهران
رژهي مجسمهي خرسهاي گوناگون در برلن
به سرعت ميدويده و ما را ديده بوده، من و درختها را.
بار ديگر چنان به سرعت گذشته بود كه در آخر خط به خاطر ميآورده كه تنها درختها را ديده بوده، شايد به خاطر تعداد زيادشان كه اگر صدتاشان را هم نميديد باز هم بسيارشان را ميتوانست ديده باشد در طول جادهاي كه دو سويش درختان گيلاس بيميوه خود را بيش از هر واقعيتي به رخ ميكشيدند حتا بيش از زمين زيرپا و آسمان بالاي شاخههاشان.
حالا كه دمي ايستاده تا براي دويدني ديگر نفس تازه كند، به من ميگويد اصلا ترا همان دفعهي اول هم نديده بودم، در حالي كه دفعهي اول گفته بود كه ديده بوده، حالا شايد يادش رفته بود يا مصلحتي دارد كه اين طور با ما تا كند اما چه مصلحتي بالاتر از حضور رفيقي قديمي؟
چنان به شتاب ميدويدهاند كه حتا نميتوانستند سايههاي خود را كنترل كنند تا سايههاشان جا نماند و جا مانده بود با عبورشان آن همه سايهي كوتاه و بلند كه معلوم نبود ديگر كه هر سايه مال كي بوده اين طوري شد كه سايهها روي هم لكهي بزرگ تيرگي شد در جاده.
و آن لكهي بزرگ به پهناي دو هزار آدم مدتها همچنان ميدويد با فاصلهاي دور از آنها بر خاك قهوهاي و زرد كوبيده شده از گامهاي شتابان در فاصلهي درختان بيميوهي دو سوي جاده. آنجا ايستاده بودم و ديدم كه جادهي قديمي گيلاسبنان، باغ شد، دشت شد، خيابان شد، بخشي از شهر تازهاي شد كه در آن نخست روزي كسي دويد بعد كساني به شتاب دويدند، شهر از هجوم آنان كه گذشته بودند با آن همه سرعت، سرگيجه ميگرفت و دنبالشان لكهي بزرگ تيره ميآمد با شتابي كمتر اما عبورش چون قير، راه را سياهتر كرد. كار من درست از موقعي شروع شد كه طرحي ارائه دادم به شهرداري تا آن لكهي بزرگ را كه در انتهاي شهر تمام ميشد در تماميتاش تجزيه كنم به سايههاي مشخص هركس و تاريخ هر سايه را جدا ترسيم كنم به شكل اصلياش و اگرچه كمي عجيب بود برايشان عاقبت از سماجت من به ستوه آمدند، موافقت شد و اين كار من سالها طول كشيد.
آنها را تقريبا" دسته دسته كردم با تاريخ ولادتشان در هر قرني و مرگشان در همان حوالي. البته گاهي سايهاي از يك نفر با چند نفر همجوارش قاتي شده بود. اينطور شد كه شعر يك جوان شهرستاني با كندي ساطور قصاب عودلاجان و خاطرات قلابي يك ملكهي زيبايي چنان درآميخته بود كه پروندهي يك سايه همزمان بوي طلاق و عشرت و دنبه ميداد.
شهرداري با سابقهاي كه از پادرگريزي اين سايههاي چموش داشت، به تناسب هر محله و شأن هر سايه، آن حجمهاي معتبر را بر پايههاي فلزي، سنگي، سيماني ميخپرچ كرده بود و حالا شهر ما داراي هويتي ميشد كه كودكان دبستاني با يك گردش علمي نسبتا" خستهكننده از اين طرف شهر تا آن طرفش ميتوانستند تاريخ عمومي حتا جغرافياي سياسي زادبوم خود را نه در كتابها كه پيش روي خود مجسم ببينند و از افتخار ديگران شرمسار نباشند.