رضا حاميپور ابراز كرد: زماني كه بخشي از شعر اصولي نباشد نقد دچار مشكل ميشود و يا به آن صورتي كه قابل پذيرفتن باشد، بيان نميشود.
اين شاعر با بيان اين كه نقد به ديدگاه افراد برميگردد كه پذيرفته شود يا نه در گفت و گو با خبرگزاري خبرنگار دانشجويان (ايسنا) در خوزستان اظهار داشت: كسي با متفاوت بودن نقد مشكلي ندارند زيرا همه چيز نسبي است. بنابراين چون كار متفاوت است خود بخود اين تفاوت در كار نقد نمود پيدا ميكند.
او يادآوري كرد: شعر همانند دهه 60 و 70 يك روال منطقي را طي نميكند و اين نشات گرفته از جامعه است. هنر الهام گرفته از جامعه است و اگر جامعه متفاوت باشد، كار متفاوت است.
وي ادامه داد: اصولي بودن نقد شعر به منتقد برميگردد كه آيا اصول نقد را ميداند و يا اينكه نظرات شخصي، تمايلات و ذوق و سليقهاي خود را به كار ميگيرد.
حامي پور بيان كرد: در كل پايه تفكر اساتيد دانشگاه بر اساس كار كلاسيك است چراكه در كل در هنر بيشتر نگاه به گذشته است تا به آينده.
رضا حامي پور متولد سال 1331 فعاليت خود را از قبل از انقلاب با كار در نشريات شروع كرد. اولين كارش در دوران دبيرستان چاپ شد. بعد از انقلاب در نشريههاي متعددي مانند آدينه، دنياي سخن و ... فعاليت داشت.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حميدرضا اكبري (شروه) گفت: نقد شعر امروز بر پايه سليقه استوار است چراكه چندان با تئوريهاي نقد امروز آشنايي نداريم.
اين شاعر در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: دوستان ناقد ما در بررسي يك اثر تنها به نان قرض دادن به همديگر مشغولند در حالي كه نقد اصولي دارد و بايد تمام پوستههاي يك اثر را شكافته و راجع به جزء جزء آن سخن بگويد.
وي ادامه داد: در نقد بايد به نوآوريهاي اثر اشاره كرد. بررسي جنبههاي يك اثر نيز مهم است؛ جنبههايي كه اثرگذارند. منتقد شعر امروز بايد غرق در اثر شده و بافتشناسي شعر را مدنظر داشته باشد اما ما هنوز با تئوريهاي نقد شعر آگاه نيستيم.
اكبري ادامه داد: در دانشگاههاي ما نيز روي اين قضيه كار نميشود. فرض كنيد من به اصول اوليه نقد آشنا نباشم چگونه ميتوانم يك شعر خوب را جدا كنم؟ پس به نام شاعر اكتفا ميكنم و به به و چه چه راه مياندازم. بايد حركتي صورت گيرد تا نقد شعر امروز نقدي علمي شود. حمید رضا اکبری شروه روزنامه نگار ونویسنده وشاعر خوزستانی مسئول امور رسانه ها ومطبوعات شورای شهر اهواز می باشد
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كوروش كرمپور گفت: ايراد نقد شعر امروز ايران در اين است كه نتوانسته اصولي براي خود تدوين كند.
اين شاعر در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) خاطرنشان كرد: نقد برآميخته از متن است نه متن برآميخته از نقد.
وي با بيان اين كه در دهه كنوني تلاشهاي خوبي در زمينه نقد شعر شده اظهار داشت: من به نقد آكادميك اعتقاد ندارم. نقد بايد يك امر خلاقانه باشد در حالي كه نقد در دانشگاه چهارچوب دارد. براي رسيدن به نقد نياز به يك سيستم منعطف است.
وي معتقد است منتقد خوب مانند شاعر خلاقيت دارد.
كوروش كرمپور متولد سال 1355 است. تاكنون دو دفتر شعر " ولد زن " در سال (1380 ) و " صادره از آبادان " ( 1383 ) را منتشر كرده است. كرمپور داور جشنواره همايش شعر استان بوده و مدير مسؤول هفتهنامه ادبي " يادگاري " است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دكتر وليالله ظفري گفت: اگر نقد شعر نباشد، آشفته بازار ميشود.
دكتر وليالله ظفري با بيان اين كه نقد بايد اصولي داشته باشد در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار داشت: حضور ناقد ضروري است كه اگر نباشد هر كس خود را شاعر ميداند و آشفته بازار ميشود.
او معتقد است: نبود ناقد مانند نبود زرگر در جامعه است كه هر كس ميتواند قطعه آهن يا فلزي را به جاي طلا به مردم بفروشد.
وي افزود: ناقد بايد آثار ادبي را زيرورو كند و بتواند محاسن و معايب را تشخيص دهد و متبحر باشد. نقد او بايد بيغرض باشد.
ظفري كلاسيك بودن نقد شعر را ضروري دانست و افرادي چون دكتر خسرو فرشيدفر را از صاحب نظران دانشگاهي در اين زمينه نام برد.
دكتر وليالله ظفري استاد بازنشسته دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد چمران اهواز و استاد دانشگاه آزاد اسلامي واحد شوشتر است. از او تاكنون كتاب دو جلدي " حسبيه در ادب فارسي " و چند كتاب ديگر منتشر شده است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دكتر قدرت قاسميپور گفت: نقد شعر در ايران خيلي پيشرفته نيست.
عضو هيات علمي دانشگاه شهيد چمران اهواز در گفت و گو با خبرگزاري خبرنگاري دانشجويان (ايسنا) از خوزستان خاطرنشان كرد: افرادي كه به نقد شعر ميپردازند دانشگاهيان هستند كه به صورت آكادميك نقد ميكند و نشريات و مجلاتي كه به صورت جست و گريخته اين كار را انجام ميدهند.
وي با بيان اين كه نقد شعر شامل تفسير و شرح و بيان شعر است، عنوان كرد: نقد، سنجش شعر است كه در قياس با داستان كمتر به آن پرداخته ميشود و اگر هم نقدي صورت ميگيرد بيشتر در مورد آثار كلاسيك است كه متاسفانه حرفهاي نيست زيرا برخي از نظريههاي ادبي معاصر را بدون مسايل حاضر به صورت كلي بيان ميكنند.
قاسميپور تصريح كرد: نقدهاي آكادميك كمتر هستند و غالب نقدهايي كه وجود دارند حدود 80 درصد يا تفسيري هستند تا ساختاري.
او معتقد است جاي خالي افرادي مانند رضا براهني كه راه را براي شاعران معاصر روشن كرده در حال حاضر بسيار خالي است تا به نقد شعر شاعران كنوني بپردازد.
دكتر قدرت قاسميپور، عضو هيات علمي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد چمران اهواز، نويسنده كتاب " درآمدي بر فرماليسم در ادبيات " است
برخي از آثار وي در كتابهاي گلچين شعر مانند شعر شاعران معاصر از سيد علي صالحي، هزار و يك شب يا گزارشي از 90 سال شعر ايران از محمد سپانلو و شعر به دقيقه اكنون از احمد محيط به چاپ رسيدهاند.
اولين كتاب حاميپور كتاب " بيدام كن براي زندگي بدويم" و دومي " زندگي پستي است كه ميرسد " نام دارد.
که جهت نقد شما در اینجا آورده م.
(۱)
با هم بدويم چه ؟
پاي من به گرد تپش اسماني كه به من رسيد، نمي رسد؟
از من با تعبيري كه انگار تازه خواب مي بيني... ببين!
از روده هاي تو هيچ جاده اي كه راست تر نمي پيچد.
لعنت به هر چه ريشه كه تا سرم دويده است خون.
و من هنوز ...
جواني نمي كنند اين قرص هايي كه از دنيا سيرند بايد دنبال مقصر بگردند.
دنبال علت بگرد! درست توي همين پاگردي كه معلول خستگي من است.
سه شنبه دم مي زنم ميان استكاني چاي ... از تو
سه شنبه را از هر طرف بخوانم تشديد ندارد كه نمي شود
به چي دامن مي زني؟
صدا در گلوي من كوتاه تر از اين ديوار گوش در آورده ــــ بپر!
خجالت ندارد ... ديوار ديوار خراب شو! حاشا قد بلندي دارد.
گيرم كه آن روي سكه را هم بالا بياوري: ليلا ـ ليلا ، برابريم.
مجنون ارزاني خودتان از اين طناب تا هر كجا كه نگه داري پياده مي شوم.
(2)
تقصير من نيست ليلا !
بر عكس من اين آلبوم اصلا حضور ندارد بي تو.
و باغچه اي كه مثل بيد...
بگذار اسم من پشت مجنون را بلرزاند عزيز!
علف كه هميشه ي خدا مي شود
اين بار با سايز تو ، كفشي داري؟
از اين دست تا كبودي ِ پاي چشم من ! بگذار رد شوم .
(كتري از سر آشپزخانه هم بريد .... باخت ؟)
اگر اين راه از چاله به چاهم بكشد
باز پيراهنم از چشم پدر كور مي زند
خودم را به آن راه نزده چه چيز ها كه نمي بينم.
وزنم حلال ... شعرم آزاد !
توي بي وزني گم مي شوم ... باور كن!
U--U
حالا صد سانت پیرتر شده ام كه از تو بالا بزند
كفن دارم ، گورم اگر نشانه برود خودت را گم خواهي كرد !
خنجر از پشت سرت رگ به رگ مي شود ــ از اين تيغ بگذر!
صفت هاي مغلوب به دنيا قالبم كردند ... حيف!
نشانه اش دلِ تو !
تا به من مي رسد مي تپد... اسمان
از عصر غارنشيني ِ چشمت كبوتري پر نمي زند ؟ بپرم !
بگو از اين دريا ....چند ماهي به آب بزند .... شاعرم ؟!!!
(گیج میخورم تاپای ترانه صلح مهناز یوسفی)*
سطر از من در میرود
پاشنه ی در عمود زمین
هدر می رود اشاره من
توضیح ادامه ی من تا نام تو ست
وگیج میخورم تاپای ترانه صلح مهناز یوسفی !
صلح پاشنه ی تنگی ست
چقدر می میرم ؟
دخیل یائسه بسته ام
زخم برم میدارد
سطر از من در رفته وصلح می افتم
تا کسی مرا بر نمی دارد
زبانم بریده
صلح کفن پیچش نمی کند
حس بزرگی ست - نمی فهمم !
خودم را از دست داده ام .
حمید رضا اکبری شروه –اهواز-1387
سيدعلي صالحي ميگويد: بحران فراگير بياعتمادي و غلظت عميق فرهنگ شفاهي كه نتيجه نهايي آن مرگ متن به علت يورش حواشي است، نميگذارد اتفاق مكتوبي به نام « نقد » کار ساز شود.
اين شاعر به خبرنگارايسنادر خوزستان گفت: هنوز روابط عمومي از طريق فرهنگ زبان به زبان و سينه به سينه عملي ميشود و از آن اصول و ضوابطي كه لازمه « باور » در اين حوزه است هيچ خبري نيست. به همين دليل من هيچ نقش و تاثيري براي اين « حضور كلامي » سراغ ندارم. در جوامع پيشرفته، يك شاعر و شعر او ابتدا از طريق همين نقد و بررسي و معرفي است كه تثبيت ميشود اما در ايران ما اشاره به كل 100 سال اخير است؛ اول بايد شاعر و شعر او با حمايت مردم تثبيت شود تا بعد شايد مورد عنايت مثلا چند منتقد (معروف به منتقد) قرار گيرد. كمي مضحك است، زيرا وقتي كسي تثبيت شد ديگر چه نيازي به معرفي از سوي مثلا نخبگان و رسانهها؟
صالحي با بيان اين كه به عاريه گرفتن نشانههاي ناقص مدرنيزم، نقد علمي مولود جامعه مدرن و آزاد است، عنوان كرد: مدرنيزم وارداتي طي قرن گذشته چهره كميك خود را در حاشيه به ما تحميل كرده است. ما باني مدرنيزم نيستيم. نه فقط ما، در خاورميانه چيزي به نام نقد تحول وجود نداشته و ندارد. ريشه تاريخي موضوع به هزار سرشاخه ميرسد. جامعه ما برآمد فرهنگ نصيحت است؛ فرهنگ پند و اندرز نه دانش نقد. آيا در چنين بحثي ميتوان استبداد مزمن تاريخي را ناديده گرفت؟ به واژههاي « مصلحت »، « عافيت »، « خودسانسوري »، « عاقبت ، « رودربايستي » و تركيباتي از اين قبيل دقت كنيد. كاروانسالار همه اين معاني كهن سال چيست جز تعبير تازه « فرصت طلبي »؟ ما هر چه در شعر و خلق آن صاحب خلوص هستيم، در چيزي به نام نقد شعر ميلنگيم، درجه صداقت در همان سطح « يارگيري » متوقف مانده است. حالا نميخواهم به ضعفهاي دانش و تئوريك در اين سيطره اشاره كنم كه آن هم « خود را دور زدن ». است با كدام توش و توان؟ حتي اين مرقومات مباركه را نميتوان در حد « محاكات » پذيرفت.
وي با اشاره به عدم رشد نقد آكادميك و ارتباط آن با پديده جهاني شدن گفت: اين كه جهان يعني بشريت به يك خانوار بدل شده دروغ بيملاحظه فرهنگ سلطه است. هزاره سوم با ترور و خونريزي و جنگ به دنيا آمده است اما نقد در دانشگاههاي ما جايي ندارد و سطح سواد سقوط كرده است. دليل نبود نقد بومي و خلاقه، دانشگاهها در اين مبحث به كاركرد « ترجمه » ـ و آن هم بيشتر به مباني تئوريك و نظريهها – پناه بردهاند. صفحات نقد ادبي در رسانهها هم كشته مرده همين بزك اجباري است تا شرايط همه جانبه اجازه ندهد كه نهادهاي دمكراتيك و تشكلات تاثيرگذار اجتماعي به صورت مستقل به وجود بيايند. نقش نقد در محدوده « نصيحت » در جا خواهد زد. فرقي ندارد كه دانشگاه باشد يا كل جامعه.
اين شاعر در زمينه نقد ادبي بويژه نقد شعر در دانشگاهها اظهار كرد: نيازي نيست سرگرم تهيه تحقيقي در اين زمينه شويم. سرريز همه اين دانشها را ميتوان در جامعه مشاهده كرد. نبايد قاطع و مطلق زحمت استاد و دانشجو را ناديده گرفت اما انتظار لازم را برآورده نميكنند. در اين جامعه تا بوده نوابغ به صورت خود جوش ظهور كردهاند خاصه در جهان قلم. نااميد نيستم، چشم به راهم.
وي افزود: من براي هر نوع تكاپو در زمينه تدريس و نقد شعر ارزش قائلم اما عرض ميكنم كه ميشود به صورت عملي و كارگاهي به شاعر جوان ياري رساند كه بر كار خود اشراف عميقتري بيابد، اما نميشود شعر و خلاقيت شعر را درس داد. در مورد نقد اتفاقا اگر ضمن كار عملي بر سر شعر ( به صورت تجربي) بشود مباني نقد را مطرح كرد، حتما تاثير مورد قبولي از خود به جاي ميگذارد و شاعر، نه از دانشگاه و نه از ميان اين نوع جلسات به دنيا نميآيد، شاعر مستقيما از ميان مردم برميخيزد. منتقد غيرنويساي شعر هم خود مردم هستند. آن هوش جمعي و تاريخي خوب ميداند كه بايد حافظ را بر سلمان ساوجي ترجيح دهد.
او در پاسخ به اين پرسش كه سراغ داريد دفتر شعري را كه در سطحي گسترده نقد و بررسي و معرفي شده باشد اما مورد اقبال مردم واقع نشود يا به عكس؟ عنوان كرد: نبايد كسي را مايوس كرد. بي اسم عرض مي كنم، حوالي سال 83 خورشيدي دفتر شعر شاعري، 19 بار مورد نقد محبانه و بررسي دوستانه قرار گرفت ( سواي معرفيهاي رسانهاي)، اما نتيجه..؟ و عكس آن. سهراب سپهري ابتدا از سوي مردم پذيرفته شد. سپس عدهاي دست به قلم بردند رقتانگيز است اين رفتارها. در جامعه ما، مردم مهماند فقط مردم!
صالحي از وضعيت انتشار و نقد اشعار خود نيز خبر داد و گفت: تقريبا همه آثارم در شعر از چاپ دوم تا پنجم در بازار كتاب يافت ميشود. كليات يا مجموعه آثارم در دو هزار صفحه امسال از سوي موسسه انتشاراتي نگاه به چاپ سوم ميرسد. ناشر محترم گفته است حوالي خرداد ماه اگر مشكلي سد راه نشود، دفتر " قمري غمخوار" يعني همان هزار و يك هايكوي پارسي هم تازهترين كار من است كه در 3300 نسخه از جانب ناشر نامبرده منتشر شده است. در مورد نقد و نظر مكتوب درباره شعرم،اول اعتراف كنم كه در جواني غصه ميخوردم كه چرا « سكوت »؟ كلام من ارزش برخورد را دارد، اما آرام آرام متوجه ريشههاي اين سكوت شدم .احمقانه است اگر بگويم « توطئه سكوت »! من از اين نوع اوهام ندارم. ريشههاي سكوت به همين دلايلي برميگشت كه عرض كردم. دامنگير است، فراگير و بيدليل. مجموعا طي 37 سال كار شعر – تا آنجا كه به خاطر دارم – نقدهاي متوجهي كار من كمتر از انگشتان دو دست بوده است اما حقيقتا مردم، مردم، مردم ... به من ياد دادند كه كار خوب اصل است، با خلوص كامل. كيست كه دوست داشته باشد و دوست داشته نشود؟ مردم فرزندان خود را دوست دارند حالا اگر تاريخ مرا نقد نكند، غصه خواهم خورد.
ورم کرده ام روی زبانم
توی قلبم
حرفی
سکته کرده است!
زن بودن، پشت طلا فروشی
به یاد سکه ی بهار آزادی
جای شهدا را خالی می کرد
زن بودن
به مردی قاچاق می اندیشید
که چشم هایی گرم دارد
دست هایی گرم دارد
و آوردن اسمش
رژ لب هایم را بخار می کند.
مادرم در زن بودن چاهی داشت
که مرکز جهان بود
در مدارس دخترانه
ـ که مراکز جهان متراکم است ـ
همیشه روی دیوار آبخوری
اولِ اسمِ کسی را می کَنیم
قد می کشیم و برهنگی مان
لباسهایمان را می بوسند
بوس
شب به خیر آخرترین مرد من!
خواب تو دووز دیگری دارد
خواب تو روی لبخند پرستاری است
که بر رپوشش قلب می کشید
و عشق های سوخته را پانسمان می کرد
من جنتلزنی هستم
که به مردمک هایش گریز از مرکز می داد
و او که می خواست همه جای محبت را بمب گذاری کند
فقط دوست دختر ساده ای شد...

گذشتي / از کناره هاي جزيره ي من
و رنگ پوستم دوباره عوض شد .
دوباره شرجي و شب / دوباره زير دو پلکم
دوباره کشتي يوناني
بي حکمت و بي تصميم ، الکي
بر آب هايي که لازم شان دارم
براي نوشتن اين متن .
من از يک بطري درآمده ام آقايان !
روز سوم بود / و نهنگي آشنا با بيژن الهي
تا اين جا بدرقه ام کرد خانم ها !
نه حوصله دارم افسانه شوم
در وسط خليج يعني فارس
نه که زار ممد نباشم ، شيرممد باشم
عزيمت به " تنگسير "
اين مرغاني که از سمت غرب مي وزند
انگار که مرغ ترند
و هيچ ترسي هم ندارند که خوش خوشک
از لا به لاي فکرهاي ما ...
افتو قد کشيد و بيداروم نکردي
کرخه از مو دو ساعت جلوتره
لنگر رو ور کش نه ، غربتي ! »
مردي در آب غوطه مي خورد
بالا مي رود ، پايين مي رود
زنده يا مرده / از اين جا نمي توان ديد ...
" ونيز " هم اگر اين جا بود مي گفت :
« ولش کن ! / اين آدم ها
ماهي بشو نيستند ... »
و لک زده دل ميوه ها / که زودتر بچيني شان
شهوتي با بهانه هاي ويتامين
ولو بر سفره ي زمين
که پزشکان بي آن که بدانند
مروج فسق باشند / بي آن که بدانند .
( در گوشي بگويم :
نگاه کن که چه کارها ، اداها
آن دو ليموي برق زده در ظرف ميوه ...
نگا ه کن ! )
و سرانجام پدرم را در خليج يافتند
ته لنجي هزاره ي سوم
که انگليسي ها با دو قوطي شير خشک
نفت در کاسه ي سر جمشيد ريختند و بردند !
و بدين سان در بندر / تمام غذاها تند تند شد
هلليوس هليوسه ... هلليوس هليوسه ...(1)
خودسوزي و زار گرفتن / بر خاک نفتي ميهن !
جزيره ي من : / ناگهان يک تن خاکي
در شورابه هاي تلاطم ارواح ،
دملي سر زده از آن ور دنيا
مرگي که عيني عيني در کار زندگي است ...
و همين طور ، همين طور
صداي قدم هايي بر آب / که عنابي باشم و
دست تو باران باشد و / بر سر من باشد ...
1-ترجيعي در يک ترانه ي معروف بندري در جنوب

ایلام نشستی جالب بود .دکتر صابر امامی را بعد از ۹سال دیدم وسعید بیابانکی وحسین اسرافیلی و موسی بیدج وجای قیصر وسید حسن نیز خالی بود وخوب بود دیدن زوج جوان پساغزل مریم حقیقت ورضا نیکوکار و........
( چه احمق می شود مرگ )
چه احمق می شوی مرگ
سراغم نیا !
کمی خرج حوصله کن
حق همیشه با قابیل نیست
تو هم می کشی شاید .
گرسنه ای
شباهتی به زندگی نداریم حتی
شبی خیس کنج اتاق
فصلی ریشه می گیرد با ضحاک !
حا لا از گوشم بالا می روند
صداهای لوزی
که مرگ هم احمق شده است
حمید رضا اکبری شروه-اهواز -خوزستان
|
|
|
پنجرهاي كوچك و متحرك دست ميدهد، عصر ملاقاتهاي كوتاه و سريع و آدمهايي كه به سرعت در پيادهروها از برابرمان عبور ميكنند، روزگاري كه شناخت ما از ديگران در درددلي مختصر خلاصه ميشود... داستانك، روايت مطلوب انسان معاصر است. اين شيوه روايي به ما اجازه ميدهد در كمترين زمان ممكن ببينيم، بينديشيم و بگذريم. داستانك برمبناي زيباشناسي متفاوتي بنا شده است؛ زيباييشناسي عصر شتاب، تلخيص هستي و زيستن در دهكده جهاني. جنسي از زيبايي كه در چشم بر هم زدني قابل ديدن و محسوس باشد. واقعيت آن است كه داستانك پديدهاي نوظهور در تاريخ ادبيات نيست. گونههاي روايي بسيار متنوعي در گنجينه ادبيات جهان يافت ميشوند كه شباهت فرمي زيادي با داستانكهاي امروزي دارند. كافي است بسياري از حكايتهاي حكمي چين باستان و قصههاي عاميانه اروپايي و سرخپوستي را به ياد آوريم. نگاهي كوتاه به ادبيات فارسي نيز تنوع و دامنه گسترده چنين آثاري را نشان ميدهد. از قصهها و حكايتهاي كوتاه گرفته تا متلها و مثلها و لطيفهها. نمونه چنين روايتهايي را در بسياري از شاهكارهاي ادبيات فارسي ميتوان يافت، حكايتهاي كوتاه و منظوم مثنوي معنوي و منطقالطير و قصههاي منثور گلستان و جوامع الحكايات فقط بخشي از اين آثار است. چنين گستره وسيعي، ميلي عميق به گزيده گويي و ايجاز را نشان ميدهد. ميل به بيان مفاهيم و تجربههاي عميق انساني در اشاره و كنايههايي كوتاه و موجز كه نكتهبينان را به تعمق و تأمل وا ميدارد. هر چند ساختار دروني، افقهاي معنايي و ارتباطهاي نشانه شناختي بيشتر داستانكهاي امروزي با انواع حكايتهاي كوتاه كهن متفاوت است، اما فصول مشترك مهمي را نيز در اين آثار ميتوان يافت. شباهتهايي كه به بنيانهاي روايي و ساختار ارتباطي آنها برميگردد. يكي از بنيانهاي ساختاري اين آثار، محوريت يافتن استعاره در آنهاست؛ البته نه آن استعارهاي كه در صنايع ادبي با آن آشنا هستيم، بلكه آن جنبه از استعاره كه رومن يا كوبسن به آن اشاره ميكند؛ يعني آن بخش از شگردهاي زباني و ادبي كه در «رابطه جانشيني» زبان شكل ميگيرند، مجموعه شگردهاي متني كه جايگزين معنايي شدهاند. اين شبيه همان اتفاقي است كه در شعر ميافتد. پيام و معنا در شعر اهميت بيشتري نسبت به داستان دارد. داستان با بازنمود مجازي جهان ميكوشد معنا و حسي را در درون ما برانگيزد، اما شعر بهطور مستقيم به همان معنا و حس اشاره ميكند. در شعر واژگان بهطور مستقيم در كار انتقال معنا، بازسازي حالت و فضا و برانگيختن احساس هستند. وقتي شاعر درونمايه عشق را براي كار خود انتخاب كند، براي بيان منظورش مجموعهاي از واژگان و تركيبات را در اختيار دارد كه ميتواند در «مابهازاي» عشق جايگزين كند؛ واژگاني چون شور، شعله يا تركيبات پايانناپذيري كه از همنشيني كلمات ديگر پديد ميآيند. اما در داستان كار به اين شكل و با چنين صراحتي نيست، زيرا ما تنها با واژههايي كه به جاي يك مفهوم مينشينند، روبهرو نيستيم. در مديوم داستاني، مجموعهاي از عوامل مختلف همچون شخصيت، طرح، حادثه و زمينه وجود دارند كه در حد فاصل خواننده و پيام متن قرار ميگيرند، به اين ترتيب ما با چند واسطه بيشتر از شعر، با معناي عريان متن ارتباط برقرار ميكنيم، به عبارت ديگر در اينجا محوريت به خودي خود به مجازها تحويل داده ميشود: شخصيتي مجازي يك تيپ ميشود، حادثهاي داستاني، مجاز واقعهاي تاريخي ميشود، زمينهاي مجازي، جزئي از يك بستر اجتماعي ميشود و امثال آن. به اين ترتيب ميتوان گفت اگر شعر، استعارهاي از معنا يا حالتي است، داستان بستري از مجازهاست كه استعاره كلي را ميسازند. اما در گونه روايي داستانك، رابطه استعاره و مجاز چنانكه در داستان كوتاه و رمان ميشناسيم به هم ميخورد. خواننده در اين ژانر با آثاري روبهرو ميشود كه بر محور يك يا چند استعاره ميچرخند نه مجموعهاي از مجازها. البته اين به آن معنا نيست كه چنين متنهايي، داستانهايي شعر گونهاند، بلكه به اين مفهوم است كه داستانك خصلتي شعر گونه پيدا كرده و از منظر زبانشناختي با ماهيت استعاري شعر نزديك ميشود. به عنوان نمونه به داستانك زاغچه و بادنما نوشته «رودولف كيرستن»، با ترجمه علي عبدالهي اشاره ميكنيم: «زاغچهاي به بادنماي طلايي بالاي يك برج گفت: چرا اين همه مغروري؟ بادنما پاسخ داد: برو اين را از آدمهايي بپرس كه اين كليسا را ساختهاند، صرفاً به خاطر اين كه مرا بالاي آن بفرستند!» اولين چيزي كه در اين داستانك نظر ما را جلب ميكند، معناي نهفته در پس اين چند جمله است. چنان كه وقتي شعري را ميخوانيم، ابتدا متوجه معنا و حالتي ميشويم كه واژگان به آن اشاره ميكنند يا حسي كه سعي در القاي آن دارند. در متن فوق به سختي ميتوان اثري از عناصر شناخته شده و گوناگون داستاني يافت، در حالي كه داستانك همچنان ويژگي روايي خود را حفظ كرده است، گويي آنچه ميخوانيم هم يك داستان است و هم نيست. تركيب اين فقدان و حضور، كيفيتي پديد ميآورد كه خواننده را غافلگير ميكند. از اين منظر، اولين واكنش خواننده نسبت به متن، بيش از هر چيز، تحريك ذهني براي انديشيدن به معناي مستقيم آن است؛ تفكر درباره كشف چيزي كه در لايه اوليه متن وجود دارد. اين همان فرآيند انكشاف و لذت بردن از استعاره است. ما برخلاف بسياري از متنهاي استعارهاي كهن كه معنا در آنها تا حدودي به قطعيت ميرسد، در بيشتر داستانكها با نوعي نسبيت معنا روبهرو هستيم كه پارادوكس ديگري در اين دسته از آثار به وجود ميآورد. مثلاً ميتوان معناي همين داستان «زاغچه و بادنما» را مورد پرسش قرارداد. بادنما- كه احتمالاً ميتواند خروسي فلزي باشد- در پاسخ به زاغچه كه علت غرور او را ميپرسد، ميگويد: «برو اين را از آدمهايي بپرس كه اين كليسا را ساختهاند، صرفاً به خاطر اين كه مرا بالاي آن بفرستند.» معنايي كه ممكن است به ذهن متبادر شود، زاويه ديد خروس بادنماست. او كه در بلندترين نقطه برج كليسا نشسته است، «وجود» خود را دليل وجودي ساختن كليسا ميبيند؛ ساخت بنايي مرتفع تا صرفاً «او» بر فرازش قرار گيرد. اين ميتواند مثلاً استعارهاي از روياي كساني باشد كه خود را مركز و محور هستي ميپندارند.
دامنه تأويلهاي متن به همينجا خاتمه نميپذيرد، ميتوان زاغچه را در مركز توجه قرار داد و ردپايي از حسادت را دنبال كرد يا به معناي ضمني كليسا و مفاهيم تاريخي و ايدئولوژيك آن پرداخت و استعارههايي ديگر از متن استخراج كرد. آيا بناي عظيم مدنيت، ممكن است براي ارضا يا سركوب اميالي ناچيز بوده باشد؟ همچون بناي برجي بلند براي فرونشاندن هوس كودكانه نگريستن به يك بادنما! ميتوانيم اين معاني را لايه به لايه جستوجو كنيم و هريك را كه بيشتر ميپسنديم انتخاب كنيم، اما در نهايت آنچه باقي ميماند، خود متن است كه با جهان استعارهاياش به ما اين اجازه را ميدهد تا بنابه نظرگاه خويش معناهاي متفاوتي را برداشت كنيم.
|