خانه شاعران بوشهر برگزار می کند
جايزه بزرگ منوچهر آتشی
به زودی اطلاعات جديدی از اين رويداد فرهنگی ملی اعلام خواهد شد

باد «لور» [۱]ميوزيد و دريا را ميخروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز ميآمدند و بر ماسههاي تركناره، كفي جا ميگذاشتند. آفتاب اريب بصورتش ميباريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز ميخواند:
«دل شو رسيدهام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي ميخواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط[۲]». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبياش شد.
- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!
با لكنت واگو كرده بود.
پري نگاه انداخت و حرفي زد.
- به كسي نگو ديدي منو!
و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.
باور نداشت ديگر او را نبيند.
چند هفتهاي ميشد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائياش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:
- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!
مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.
- نه، خودم با دوتا «تيام» [۳]ديدوم!
بخود وا گفت، زير لب.
حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش ميپيچيد. و موهاي بورش را ميرقصاند.
اي كاش برا ننهم، واگو نميكردم!
بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و ميدرخشيد. باورش نميشد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.
- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!
پري گفت.
او محو نگاهش بود.
چشمهايش آب آورد، گفت:
- دس خودم نبود. داشتم دق ميكردم، ديگه تنهام نذار!
دلش شور ميزد.
- ميخواي بام بياي توي آب!
ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نميداشت.
- شط كه صاف نيس!
جواب پري داد.
- كاريت نباشه تو بيا!
و پري دست او را كشيد، به عمق آب.
- چيزائي كه ميبيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!
پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.
تنش را جلبك پشانده بود.
دستهاي «شوريده»[۴] بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتيهاي شكستهئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.
- مال اونائي بوده كه ماهيهاي «يال» دريارو تو تورشون ميگرفتن.
پري به جواب وا گفت.
«بوسلمه» را ديده تلخ شد.
بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانههاي گفته مادرش شناختش.
- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت ميكنه و زاري ميشي!
مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر ميكرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل ميگذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.
آبي وحشتش را حس كرد. گفت:
- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!
كنارشان رد شدند. بوسلمه خندهاي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.
همه آدمهاي اسير بوسلمه را ميشناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.
- ننه ها شونه خبر ميدوم.
بيچارهها تا حالا داغ دارن!
بخودش واگويه كرد.
پري به تماشاي گروهي «هامو[۵]» و «سنگسر۶]» ايستاد كه در يك رديف موازي ميرفتند، سمتي، دنبال ماهيها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.
دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزهئي نيلبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. ميخواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را ميخاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.
من ، مرضیه
10 ساله
باد مي برد
دور مي كند
كودك ِ هشت ساله ي زمين
با نخي مي چرخد و
پير مي شود
**
ده شب شد و هنوز
خواب ام نبرده است
فكر مي كن ام
ستاره اي مي خواهد حرفي به من بزند
***
از اين طرف ِ خط
به دوست ام كه آن طرف ِ دنياست
مي گوي ام : شب به خير
صداي خنده اي از آن طرف ِ خط
مي گويد : صبح به خير !
****
گربه اي ، خيره شده به گنجشكي
كه آواز مي خواند
: شايد گنجشك مي گويد
من لاغرم ، گوشتي ندارم !
گربه ، خودش را گول زد
خانه شاعران بوشهر برگزار می کند
جايزه بزرگ منوچهر آتشی
به زودی اطلاعات جديدی از اين رويداد فرهنگی ملی اعلام خواهد شد

فراخوان جایزهی ادبی اینترنی
«انجمن ادبیات اینترنتی ایران» در سایت خود تحت عنوان ِ جایزهی ادبی طی دعوتنامهای رسمی فراخوانی برای ارسال اثر و شرکت در مسابقهی ادبی شعر و داستان خود را ارسال کرده است که متن آن فراخوان را عینا ً در زیر نقل میکنیم:
"جایزهی مستقلی که قرار است سالیانه به داستان نویسان و شعرای ایرانی اهدا شود و چندین مجموعهی شعر و داستان از داستان نویسان و شاعرانی که در این جایزه شرکت خواهند کرد منتشر خواهد شد جایزهای که بههمت اهالی ادبیات اینترنتی ایران برگزار خواهد شد. اینها را همه برای این گفتیم تا بدانید که آن قدر دلمان برای شما تنگ است که جای شما و دوستانتان را در این جایزه خالی نگه داشتهایم تا قبل از اینکه بیایید لطفا ً آدرس وب لاگ یا سایتتان را برایمان بفرستید تا در لینکهایمان قرار دهیم."
آدرس سایت جایزهی ادبی: www.jayezeyeadabi.com
پست الکترونیکی انجمن:
info@jayezeyeadabi.com
| |||
| |||
|
تهیه وتنظیم مجتبی گهستونی
گفتمانی کوتاه با روزنامه نگار ونويسنده جنوبي، حميد رضا اكبري شروه
تفكر محور اساسي هر كار خلاق است
حميد رضا اكبري شروه متولد احمد آباد آبادان است که نوشتن و ساعت ها کار کردن با اینترنت جز لاينفك زندگي اش شده است. او می گوید "می نویسم چون می خواهم نفس بكشم و زندگي كنم اگر بگذارند .در فضاي مجازي نيز نفس مي كشم وكارهايم را نيز در اين فضا براي علاقه مندان به كار هاي پژوهشي وتحقيقي به يادگار گذاشته ام .مطبوعات را دوست دارم چرا كه خودم سرپرستي چند نشريه را به عهده دارم از آن جمله ماهرويان وصداي ملت .
تا کنون چه آثاری منتشر نموده اید؟
از آثارمنتشر شده كتابي ام مي توانم به سه مجموعه شعر به نامهاي افقهاي خيس ، پشت صدا هاي سنگ ، وقتي سكوت مي خواند نام ببرم . البته كتابهاي مثل بلواس بختياري كه نزد ناشر است ، سيامكان در افق تاريخ بوشهر كه در سايت اطلاع رساني خبري شوشان در فضاي مجازي منتشر شده است ، مجموعه داستان معاش ، مجموعه شعر اگر بگويم عاشقم دروغ گفته ام را نيز آماده چاپ دارم .
شما از دنياي مجازي سخن گفتید این فضای مجازی چه كمكي به نشر آثار هنرمندان كرده است ؟
دنياي مجازي دنياي جالبي است . با ديگاههاي مختلفي روبه رو مي شوي در اين فضاي مجازي در دور ترين نقطه عالم مخاطب داري .اين فضا براي امثال من كه براي چاپ كتاب مشكل داريم محل خوبي است براي نشر .
جنوبگان ادبيات كشور را چگونه مي بينيد ؟
اين جنوبگاني كه مي گوييد قله ادبيات ايران است . مي توانم به جرات بگويم اعتبار ادبيات ايران ، جنوب است.
نويسنده در اينجا جهاني فكر مي كند. او پايبند به ادبيات متعهد ومردم محور است با سياستي كه در ادبيات معاصر حاكم مي باشد .
آيا در جنوب ادبيات مدرني كه از آن گاها بحث مي شود خواستگاهي دارد ؟
اين ديگر چه حرفي ست .مي دانيد ادبيات مدرن با تما م مولفه هايش در ايران در جنوب شكل گرفته است .
ودر خدمت مردم است .ما در اين مدرني كه نام مي بريد مردم را دست كم نگرفته ايم .پشت آن تفكر داريم .
خوني در آن جريان دارد كه هر خواننده ا ي را به حض مي رساند . من مخالف اين ادا هستم كه چيزي بنويسم
وبعد كه خواننده نفهميد بگويم اين يعني مدرنيته و........
سالهاي گذشته در چند نشريه مصاحبه اي را از شما خوانديم تحت عنوان مصاحبه اي با كانديداي
احتمالي رياست جمهوري، در آن موقع قصدتان چه بود ؟
بنده به عنوان يك هنرمند ي كه در دو حوزه پژوهشي وادبي كار مي كنم وخودم را نيز يك منتقد اجتماعي مي
دانم .آمدم در مصاحبه ای ارايه برنامه دادم. نقاط ضعف را گفتم تا شايد كسي از آقايون بيايد بخواند.
من حتي تيمي از اساتيد دانشگاه را هم كه برنامه هاي اقتصادي وفرهنگي جالبي داشتند را هم دور هم جمع
كرده بودم . ولي كسي هنوز نيامده بگويد با اين همه بر نامه كه ارايه كردي- خرت به چند – نمي دانم تا كي
بايد منافع خودمان را به منافع مردم تر جيع بدهيم .
و حرف آخر ؟
بايد ققنوس بود براي پويايي جامعه وبوتيمار لحظه هاي مردم و همه بايد بدانند تفكر محور اساسي هر كار خلاق است .
دسته گلي كه به آب دادي
تا اينجا
درست از آب درآمده
تا اينجا
من صاحب فرزندي شده ام
كه تاتي تاتي هايش را
دور
آزادي
مي گذارد
مي رود بليط بخرد
براي جنگ
كه يادم مي آيد
هميشه براي برادرت اشك مي ريختي
و تو مهماندار هواپيمايي
كه هميشه چمدانم برايش دهن باز مي كرد
حالا هواپيما رفته
از برج هاي دوقلو هم بالاتر
و اين بچه هي مرا خيس مي كند
نق مي زند
و من كه نمي دانم
با اين دسته گل
به خواستگاري كدام طايفه بروم
علی حاجیان زاده
متولد 26/6/68
(تصوير م ايستاده كشيده مي شود )
آينه مي آوري !
ديوانگي نمي كنم
تصويرم ايستاده كشيده مي شود .
بايد چيزي بوده باشم
از اين فاصله زني را نمي بينم
رخت ها را آويزان مي كند !
ادامه نمي دهم
آينه هم كه بياوري
دستم كار خودش را مي كند
ديوانه اي در بريده تاريخ
آينه اي را مي پرد .
حميد رضا اكبري شروه -1387 –اهواز