( زندگي مشترك با قرصهاي دياز پام )
زندگي مشترك
آغشته ام به دياز پام!
سايه به دل مي افتم .
اصلا من
و
تو !
كلاف پر پيچ اين كلا ه ايم
و بيمارستان آخرين كوچه بن بستي ست
در مدام اين سرگيجه
تا دهان شكل كج مي گيرد
با خميازه هاي مچاله !
گورم حالا چيزي جدا از لباسهايم گم مي شود
سقفم كوتاه
وزندگي مشترك
غلط شدن / كنار جعبه هاي خالي قرص!
حميد رضا اكبري شروه -1387-اهواز
( اينجا پوست هاي روشن دوره گرد بازارند )
مي تركد
دلم رعشه انداخته
گذ اشته كنار رود
باكره / زنانگي اش را .
ماه افتاده روي سنگ !
و رود ترسيده مي رود
اينجا پوستهاي روشن
دوره گرد بازار
و بيچاره من
فروخته اند بيست وچند سالگي ام را .
حالا آدينه هم شعبده بازي مي كند
وكلاه از شعرم برداشته مي شود
تا وقتش !
خوب نگاه كنيد !
بازيگوشي اين خرگوش
رود ترسيده را خشكانده .
حميد رضا اكبري شروه -۱۳۸۷-اهواز
فاطمه اختصاری شاعر جوان خراسانیست. شعرهای او را پیشتر در وبلاگش و نیز سایتهای ادبی خوانده بودیم و امروز بیشتر با سروده های او که به همراهی تعدادی از دوستانش شاخه ای فعال را در شعر جوان خراسان را پیش می برند آشنا می شویم .او مدیر مسئول فصلنامه غزل پست مدرن نیز میباشد .با هم یکی از شعر هایش را می خوانیم :
۱
روی الاغ آهنی ات هستم، از دست هات سکه می ندازی
درجا زدن ادامه ی غمگینی ست، تا می رسم به آخر این بازی
مثل مسیر بی طرفی هستی، مأیوس پشت خالی یک دنیا
که نم کشیده گردش هر روزش، در چشم های اشکی ِ ناراضی
این دور آخر است تو را بردم، تا پک زدن... به آخر یک سیگار!
داری ته جهنم خاموشت، با دست های سوخته می بازی
دیگر صدای هیچ کسی... چیزی... در گوش های خسته نمی چرخد
باید برای حرکت دنیایت به قصّه های تازه بپردازی
این «آدم» غریبه نمی خواهد، پایین بیاید از خرشیطانش
در جوّ دودیت خفه... می گردند، سلولهای کوچک «حوّا»زی
۲
دراز/ می کشی آهسته درد توی سرت
دراز می کشد آهسته تیر در کمرت
نخاع قطع شده در ستونی از... کلمه
به روزنامه ی فردا کشیده شد خبرت
نخاع قطع شده در فشار آغوشی
که باز مانده برای ادامه ی سفرت
که سعی می کنم از سنگرت جدا بشوی
کمی به من برسی روی سنگ قبر ترت
پناه/ می برمت زیر چادر خیسم
دوباره شب شده در چشم های دور و برت
دراز می کشم آهسته در مهی سنگین
میان بستری از خاطرات مختصرت
۳
بچه ی لوس نیم زنده ی من
پشت یک پرده خاله بازی کرد
جلوی دوربین کهنه ی تو
توی عکست زبان درازی کرد
توی عکسی که گوشه ی آلبوم
به من و زندگیم چسبیده ↓
بچه ای / به تمام غم هایم ↓
با صدای بلند خندیده
زل زده به سکوت پنجره ات
با دو تا چشم شیطنت بارش
دست من لمس می کند آرام
سنگ را توی جیب شلوارش
بچه ی ساده ای که مدتهاست
با غرورت سر لج / افتاده
توی یک دستشویی تاریک
رفته و بعد گریه سر داده
گوشهایت چقدر سنگینند
مثل یک مهدکودک خالی
باید این دفعه جیغ را / بکشم
روی دیوار چند گردالی
ترس ِ از چشم های برّاقت
زیر تختم .../ تو را پکر کرده ↓
بچه ای بین خواب های بدت
تشکش را دوباره تر کرده
به امید تو تیله هایم را
پرت کردم به سمتت از دستی
تو ولی مثل خنده ای ثابت
توی تاریک خانه ات هستی
روی نبضی که می زند محکم
ساعتت / ایستاده با تردید ↓
بچه ای پشت چادرم توی
عکس تکراری سیاه و سفید
( كا فور را خيس مي خورم )
دهانم مي سوزد
داغي اين چاي
از كجاي زندگي آورده اي !
ازكجا عبوركنيم ؟
اين ديوار هم آن قدر بلند است
كه ماه پشتش معلوم نمی شود .
* *
نزديكتر از دور
خوابم مي بيني !
نبض همه نفس ها
بازمانده عمر
وچقدر بميريم !
تا دوباره مي سوزم
دست مي بري
وبا بوي كافور
خيس مي خورم .
حميد رضا اكبري شروه -1387-اهواز